هزار پنجره
علمی اعتقادی شعر وادبیات مشاوره (تلفن : 09213717417 ) 
قالب وبلاگ

part 1

اصول فقه 1

شیوه ی علما ء این است كه در آغاز هر علمي موضوعاتی را تحت عنوان مبادي و مقدمات طرح مي كنند،علماء قدیم 8 موضوع را ذكر مي كردند و از آنها به رئوس ثمانيه (رئوس هشتگانه) ياد مي كردند ولي متاخرين و دانشمندان جديد معمولا" سه موضوع از آن موضوع های هشتگانه را كه اهميت بيشتري دارد ذكر مي كنند و مرحوم مظفر يك موضوع ديگر نيز افزوده است كه عبارتند از:

الف: تعريف علم اصول فقه

ب: بيان موضوع علم اصول فقه

ج: بيان فائده علم اصول فقه

د: تقسيم بندي مباحث علم اصول فقه

-         تعريف علم اصول فقه )) هو علم يبحث فيه عن قواعد تقع نتيجتها في طريق استنباط الحكم الشرعي))0

يعني علم اصول مجموعه قواعد و روشهايي است كه استنباط احكام جزئي و فرعي از منابع فقه را ممكن مي سازد0

نویسنده براي تعريف علم اصول به عنوان مقدمه علم فقه را تعريف مي كنند چرا كه در تركيب اضافي (اصول فقه) تا معناي مضاف اليه روشن و معلوم نباشد معناي مضاف هم روشن نخواهد شد0 ايشان در تعريف علم فقه به يك تعريف معروف قديمي از علم فقه مي پردازند كه مي گو يد فقه عبارت از علم به احكام شرعي فرعي از روي دلايل تفصيلي آن احكام است0

(الفقه هو العلم بالاحكام الشرعيه الفرعيه عن ادلتها التفصيليه)

اينك به بررسي قيود اين تعريف مي پردازيم :

1-با قيد (شرعيه) احكام عقلي محض مانند احكام فلسفي و رياضي خارج مي شوند0

2 - با قيد (فرعيه) احكام شرعي غير فرعي (احكام عقلي غير محض) خارج مي شوند كه عبارتند از: احكام اعتقادي و احكام و مسائل علم اصول

3- با قيد (تفصيليه) علم 000 به احكام شرعي خارج مي شود زيرا او گرچه عالم به احكام شرعي است اما اين علم او از روي دليل تفصيلي نيست بلكه از روي يك دليل اجمالي است كه در همه موارد پياده مي شود0 اين دليل اجمالي عبارتست از اينكه : نظر و فتواي مجتهد، در تمامي احكام براي او 000 دارد

نكات مندرج در تعريف علم اصول فقه :

الف -  كلمه (علم) : اين كلمه به منزله جنس تعريف است و كليه علوم را در بر مي گيرد0

ب -  كلمه (قواعد): اين كلمه اشاره به آن است كه ما در علم اصول از يك سري قوانين و دستورالعمل هاي كلي و فراگير و جهانشمول بحث مي كنيم و حوادث شخصيه و جزئي از بحث ما خارج است و علومي نظير علم رجال و جغرافيا و 000 را از محل بحث خارج مي سازد0

منظوراز قواعد،همان مسائل مورد بحث در علم اصول است كه عالمي آن را اثبات نموده و عالم ديگري انكار مي كند آنگاه نتيجه اين مسائل در طريق استنباط احكام شرعيه قرارمي گيرد0 مثلا" در باب صيغه افعل يكي مي گويد : صيغه افعل،ظهور در وجوب دارد0 چنين شخصي،هنگامي كه به اوامر وارده در قرآن و سنت برخورد مي كند،فتواي به وجوب مي دهد 0 و ديگري مي گويد: امر ظهور در استجاب دارد0 اين شخص نيز هنگامي كه به امرهاي قرآن و سنت مي رسد به استجاب فتوي مي دهد0

ج-كلمه (استنباط):استنباط، ازماده نبطه بوده وبه معناي استخراج آبهاازاعماق زمين است ودراصطلاح به معني بيرون كشيدن معاني ومقاصدازاعماق الفاظ بكارمي رود، گويا فقها سعي خودرادراستخراج احكام تشبيه به عمليات استيصال آب زلال ازلابلاي قشرهاي زيادكرده اند.

د- كلمه (في طريق استنباط ):يعني قوانين علم اصول عبارتنداز:قوانيني كه مستقيما درطريق استنباط احكام شرعيه قرارمي گيرند.

ه- كلمه (الحكم الشرعي): حكم شرعي چندقسم دارد:الف حكم شرعي واقعي:حكمي كه ازسوي شارع مقدس بدون درنظرگرفتن علم وجهل مكلف مقررنموده است مثلادرصلوه مصلحت ملزمه اي است كه به خاطرخداوندنمازرابندگانش واجب نموده ودرلوح محفوظ آن راثبت فرموده است خواه مكلف به آن مصلحت آگاه باشديانه علم وجهل مكلف به مصلحت يادشده درنبوت وعدم ثبوت اين حكم  دخالتي ندارد.ب حكم شرعي ظاهري:عبارتست ازحكمي كه به ملاحظه جهل مكلف نسبت به واقع ازسوي شارع مقدس مقررگرديده است،يعني درمواردي كه مكلف جاهل به حكم واقعي باشدوظايفي راتعيين كرده كه نام آنها احكام ظاهريه است وبراي تعيين تكليف مجتهد ازبلاتكليفي وسرگرداني است.

===============

-        موضوع علم اصول

اهل منطق معتقدندكه هرعلمي بايدداراي موضوعي خاص باشدكه درآن علم ازعوارض ذاتيه آن موضوع گفتگو شودوتمايزعلوم مختلفه ازيكديگر به موضوعات آنها است وروي همين اصل مي بينيم كه دانشمندان منطق درآغاز كتابشان ، اول موضوع مطلق علم رابيان مي كنند (بدون درنظرگرفتن علم خاص)

قدماازاهل اصول هم ازاهل منطق پيروي نموده ودرصددبرآمدندوبراي علم اصول هم موضوع خاصي راذكركرده اند:مشهورگفته اندموضوع علم اصول ادله اربعه (كتاب،سنت،اجماع وعقل)عده اي هم استصحاب رابه ادله اربعه امروده اندوبرخي ديگراستحسان وقياس رانيز ازموضوع علم اصول برشمرده اند،امامتاخرين مي گويند:علم اصول ،موضوع معيني نداردبلكه هرمسئله اي كه بتوانددرطريق استنباط حكم شرعي قرارگيردازمسائل علم اصول است (مظفر)

-        فائده علم اصول فقه

علم اصول فقه براي استنباط احكام شرعي تدوين گرديده وبنابراين فايده ،غرض وغايت آن فهميدن حكم روابط مردم بايكديگربرطبق دستوراسلام است،وعلت قرارگرفتن اين درس دربرنامه اجباري دروس دانشكده حقوق آشنايي با طرق و وسايل استنباط حقوق اسلامي براي دانشجوي حقوق امروز و قاضي، وكيل، مشاور حقوقي و يا حقوقدان فردا لازم است0 تا بينش و بصيرتي بدست آورد كه براي درك و فهم مسائل حقوقي ضروري است0 بعضي از علماي علم اصول فقه براي بيان فائده اين علم سه مطلب را مقدمتا" ذكر مي كنند :

1-   افعال انسانها بعضي اختياري است مثل نوشتن،خواندن و غيره 000 و برخي جبري و غير ارادي است مثل : جريان خون در بدن و تپش قلب و 000 ،

2-      تمام كارهاي اختياري در دين داراي حكمي از احكام شرعيه است يعني (واجب،حرام،مكروه،مستحب،مباح)،

3-   مقدار كمي از احكام شرعي معلوم بوده و احتياجي به استدلال ندارد ولي عمده احكام شرعي از اموري نظري و استدلالي هستند كه بدون اقامه دليل بدست نمي آيند، و علم شريف اصول فقه تنها علمي است كه تدوين شده براي كمك جهت استدلال كردن بر احكام شرعيه 0

-        بررسي تاريخي علم اصول فقه

پس از رحلت رسول اكرم (ص) در مسئله جانشيني آن حضرت بين مسلمين اختلاف افتاد و دو مشرب سياسي و عقيدتي فعاليت آغاز كرد0 يك گروه تحت رهبري خليفه اول و دوم عقيده داشتند كه جانشيني پيامبر بايد از طريق انتخابات و با راي اكثريت انتخاب شود0 گروه ديگري كه رهبري آنان را علي(ع) بعهده داشت، معتقد بودند مسئله جانشيني پيغمبر چيزي نيست كه به راي گذاشته شود و عقيده داشتند همانگونه كه نبوت امري الهي و غير انتخابي و طبق مشيت الهي بوده در مورد جانشين او هم به همين صورت است و پيغمبر شخصا" جانشين خود را معين كرده است0 در بيان بعضي ديگر از نويسندگان چنين آمده كه پيغمبر اسلام (ص) در چهارده قرن پيش ديني نو آورد و آئين تازه اي بنياد نهاد0 در آغاز پيروان او اندك و احكام او روشن بود و اگر در موردي ابهام پيش مي آمد با مراجعه به آن حضرت رفع مي شد و نيازي به اجتهاد و استنباط پيش نمي آمد تا علم اصول كه مقدمه استنباط است لازم شود0 رفته رفته اسلام از مدينه الرسول به شهرهاي ديگر راه يافت و براي آنها كه از شهر پيامبر خدا دور و از درك فيض حضوراو محروم بودند از طرف پيغمبر نمايندگاني گسيل مي شد و آنها را در احكام دين راهنمائي كنند، پيغمبر به اين نمايندگان دستور مي داد كه : پيش از هر چيز به كتاب خدا (قرآن) و به دستور او عمل كنند و اگر قرآن و سنت رسول خدا در مسا له اي دستور خاصي نرسيده مي توانند (نظروراي) خود را به كار بندند كه بعدها به عنوان (اجتهاد راي) در اشكال(قياس) و (استحسان) و (مصالح مرصله) شهرت يافت ،و در توجيه تاريخي مسئله به رواياتي از جمله روايت معاذين جبل استناد مي كردند و آن اينكه حضرت رسول اكرم (ص) معاذ را براي قضاوت به يمن فرستاد در وقت اعزام از او مي پرسد : اي معاذ به چه حكم مي كني؟ او پاسخ مي دهد: (به كتاب خدا) حضرت دوباره مي پرسد (اگر حكم مورد نظر را در كتاب خدا نيافتي چه مي كني؟) معاذ پاسخ مي دهد: (طبق سنت رسول الله حكم مي كنم)0 باز پيغمبر اكرم (ص) مي پرسد (اگردر سنت رسول خدا حكم قضيه را نيافتي چه مي كني؟) معاذ پاسخ مي دهد: در اين صورت اجتهاد خويش را بكار مي برم0 رسول اكرم (ص) مي فرمايد : حمد خداي را كه فرستاده رسول خدا به آنچه موجب رضاي اوست موفق كرده0 اجتهاد در شيعه تا حدود قرن پنجم به معناي رايج آن روز غير معمول بلكه ممنوع بوده از اين قرن يعني زمان شيخ طوسي و شيخ مفيد كه از بر جسته ترين علماي شيعه و پايه گذار بسياري از علوم اسلامي هستند اجتهاد با مفهوم و محتواي جديدي مطرح شد ذكر اين نكته نيز جالب است كه اهل سنت پس از چندي باب اجتهاد را بر روي خويش بكلي مسدود نموده و اجازه اجتهاد را از همگان سلب كردند و چنين معتقد شدند كه بايستي مسلمانان براي هميشه تقليد كنند آنهم فقط از چهار نفر:

1-      ابو حنيفه (نعمان  بن ثابت)،

2-       مالك بن انس (بن ابي عامراصبحي)،

3-       احمد بن حنبل (ابو عبدالله احمدبن محمد بن حنبل)،

4-      شافعي (ابوعبدالله محمد بن ادريس شافعي)

و از اينجا چهار مكتب فقهی ميان اهل سنت پديدار گشت و شايد مهمترين عامل اين اقدام سختگيرانه،همانا مفاسدي بود كه از ناحيه اجتهاد به راي و تاويل و تفسيرها و فتواهاي پركش و قوس بر سر فقه اسلامي آمده بود0 ولي از افتخارات فرقه اماميه اينست كه بعلت حركت معتدلانه و بدون هر گونه افراط و تفريط خود هيچگاه باب اجتهاد را به روي خويش مسدود نساختند و بعكس نظر اهل تسنن تقليد از مجتهد ميت را روا نداشته و غير مجاز اعلام كردند و معتقدند كه عمل به احكام بايستي همواره باستناد فتواي مجتهد زنده باشد

------------------------------------

(1)0       البته عمل به راي و نظر خود،نه بدان معناست كه يكباره آزاد و رها از اسلام و محمد هر چه بخواهند بگويند و بكنند،بلكه بدين معناست كه چون نمايندگان اعزامي از طرف پيغمبر اسلام به مباني و اصول و هد فهاي اسلام آشنائي كامل داشتند و قرآن را خوانده و فهميده و دستورهاي پيغمبر را شنيده و درك كرده بودند مي بايست در مواردي كه قرآن و سنت گويا نبوده با توجه به مباني و اصول و هد فهاي اسلام و به اصطلاح حقوقي با توجه به روح قانون حكم مسائله را به (راي و نظر) خود بيان كنند0(2)0از اين جا عمل به (راي) پديد آمد و اين بحث بعدها از مسائل مهم علم اصول گرديد0

-        پيدايش اجماع

رفته رفته اسلام در جزيره العرب گسترش مي يافت و مردم دسته دسته دين محمد (ص) را مي پذيرفتند كه با نزول سوره نصر (اكنون كه فتح و پيروزي نصيب گرديده و مردم دسته دسته به دين اسلام مي گروند و رسالت خود را انجام داده اي000) خداي محمد (ص) از او دعوت كرد كه به ديدارش بشتابد0(3) و پيامبر پس از 23 سال تلاش و كوشش در راه خدا، از اين جهان رخت بر بست و به سراي جاودان شتافت 0پس از او با خلافت ابوبكر دوره خلفاي راشدين شروع شد كه تا مصالحه حسن بن علي(ع) با معاويه ادامه داشت و به عقيده اهل تسنن خليفه اول با آراء عمومي (مردم) معين شد و اين كار (اجماع امت) نام گرفت و موضوع ديگري براي بحث اصولي گرديد مراجعه به آراء عمومي كه در زمان پيامبر جنبه مشورتي داشت پس از پيغمبر به صورت يك اصل اساسي حقوق اسلام در آمد و به نام اجماع فقهامصطلح ومشهورگرديدوپس ازقرآن كريم وسنت .... سومين دليل اثبات احكام شرعي شدولي اجماع بنابرمذهب اماميه ،بامراجعه به آراء عمومي تفاوت دارد.

 

 

 

-        قياس وفرق آن با  رأي

قياس نهالي كه پيشترنشانده شده بوددوباره بارورگرديد،خلفاءوفقهاي اسلام ازآن بهره ها گرفته ،استفاده هابردندمثلا خليفه دوم به قاضي بصره ابوموسي اشعري مي نويسد(قضاوت وظيفه اي است بسيارمهم وطريقه اي لازم الاتباع... برتولازم است كه درمورد آنچه كه به خاطرت مي رسد ودرقرآن وسنت درآن باره چيزي گفته نشده آن رابه درستي بفهمي دراينگونه مواردناچاربايدامورهمانندوهمسان آن رابيابي وبفهمي وموردمسكوت رابه نظيرومانندش قياس كني).

فرق عمده راي قياس اينست كه قياس به نحوي به قرآن ياسنت برمي گرددزيراقياس لازم است كه حكم اصل به نص يااجماع ثابت شده باشددرحالي كه (راي)درموردفقه دليل است بايددرنظرداشت كه شيعه عمل به راي وقياس ومصالح مرسله واستحسان وعرف راجايزنمي داند.

------------------

قرآن وسنت موضوع بحث اصولي واقع مي شوند

دردوره خلفااسلام ازجزيره العرب به كشورهاي ديگروبناي متمدن آن روزيعني ايران وروم وبه متصرفات آنهانفوذكرد،مردمي ديگركه زبان عربي نمي دانستندوقرآن وسنت رانمي فهميدندخواه ناخواه زيرتسلط اسلام ومسلمانان قرارگرفتندوبراي فهميدن قرآن وسنت علاوه برزبان وادبيات عرب لازم بوداصول وقواعداستنباط ازدستورات خداوپيغمبررانيزدريابند.وثقل حديث ازپيغمبر هم خودنيزمشكلي ايجادكرده بود،زيرا افرادي به جهات مختلف دست به جعل اخبار و نقل روايات دروغ، از پيغمبر زده بودند و تشخيص خبر راست از دروغ خود نيازمند به اصول و قواعدي بود و بدين ترتيب قرآن و سنت نيز موضوع بحث اصولي قرار گرفتند و اساسا" علم اصول فقه در نيمه اول قرن اول هجري بوجود آمد ولي تا آن موقع نامي نداشت ،تدريس نمي شدو حتي كتابي در اين باره نوشته نشده بود0

 

------------------------

دكتر ابوالحسن محمدي در كتاب اصول استنباط خويش مي گويد : بطور خلاصه ،بنابر مشهور ميان مورخان، اولين مولف اصول محمد بن ادريس شافعي و اولين كتابي كه در اصول فقه نوشته شده (الرساله) مي باشد ولي استاد شهابي در اين بيان ترديد نموده و آيت الله جعفر سبحاني در كتاب الموجز في اصول الفقه مي نويسد : اولين كسي كه در اصول اثري از خود بجا گذاشته امام ابو يوسف پبرو ابو حنيفه مسنفرنا به سال 182 هجري بوده و آيت الله خليل قبله اي خويي در كتاب (علم اصول در فقه و قوانين موضوعه) مي نويسد : (نخستين كتاب در اصول فقه، كتاب الالفاظ تاليف ابي محمدهشام بن الحكم الكوفي است و اصول فقه محمد بن نعمان حارثي بغدادي ملقب به شيخ مفيد كه شامل همه مباحث اصول فقه بنخوااصصارالزريقه الي اصول الشريعه تاليف دانشمند بزرگ ،شاگرد برازنده و افتخار افرين شيخ مقيد ،سيد مرتضي علم الهدي و عده الاصول تاليف شاگرد نامدار سيد مرتضي علم الهدي، ابا جعفر طوسي شيخ طائفه اماميه و معارج الاصول تاليف محقق حلي، صاحب شرايع الاسلام و كتابهاي تهذيب الاصول نهايته الوصول الي علم الاصول و مبادي الوصول الي علم الاصول تاليف علامه حلي و معالم الاصول تاليف شيخ بزرگوار شيخ حسن فرزند شهيد ثاني معروف به صاحب معالم است و قوانين الاصول تاليف ميرزاذ ابوالقاسم گيلاني معروف به ميرزاي قمي و فوائد الاصول مشهور به رسائل و مطارح الانظار0 اين دو كتاب تاليف آيت الله العظمي حاج شيخ مرتضي انصاري (قده) است و او به حق،تحولات شگرفي در علم اصول فقه و حتي فقه بوجود آورده است و كفايه الاصول تاليف محقق خراساني ملا محمد كاظم، و اصول فقه تاليف آيت الله محمد رضا مظفر(قده) ) 0

------------------------------

·         تقسيم مباحث علم اصول

جديد ترين تقسيم بندي درمباحث تقسيم بندي مرحوم شيخ محمد حسين اصفهاني است كه مرحوم مظفر هم متابعت نموده است،

بخش اول :

-         مباحث الفاظ :

كه در آن از معاني و ظواهر الفاظ بحث مي شود آن هم از يك ناحيه عام و كلي مثلا" آيا صيغه(( افعل)) ظهور در وجوب دارد يا خير؟ يا صيغه ((لا تفعل)) ظهور در تحريم دارد يا خير؟

 بخش دوم :

-          مباحث عقليه :

 از لوازم احكام شرعيه بحث مي شود چه اين احكام به دليل لفظي (كتاب،سنت) ثابت شود و چه به دليل لبي (اجماع و عقل)0

بخش سوم :

-         مباحث حجت :

 در اين بخش بحث مي شود از اينكه چه اموري حجت بودن و دليل بودن برای حكم شرعي را دارند و چه اموري ندارند؟ مثلا" بحث مي شود از حجيت خبر واحد ،حجيت مطلق ظواهر ، حجيت ظواهر كتاب ، حجيت سنت، حجيت اجماع، حجيت حكم عقل كه اينها بنظر ما حجت هستند و حجيت شهرت، و قياس و غيره كه بنظر ما حجيت ندارد0

بخش چهارم:

-         اصول عمليه :

در اين بخش بحث مي شود از اينكه اگر مجتهد دستش از ادله اجتهادي كوتاه شد و از اين طريق نتوانست حكم شرعي را استخراج كند، وظيفه دارد به اصول عمليه مراجعه كند و از آنها حكم شرعي را بدست آورد ، مثل اصل برائت، استصحاب، احتياط و تخيير0 در پايان در خاتم كتاب بحث از تعارض ادله بميان مي آيد (تعادل و تراجيح) در تعارض وظيفه چيست؟

·         تعريف ((وضع ))و انواع آن

وضع در لغت به معناي نهادن و قرار دادن و گذاشتن است و در اصطلاح قرار دادن لفظي در برابر معنايي است و تعيين كلمه اي براي معناي مخصوص و در اصطلاح حقوق، تصويب را وضع مي گو يند ( وضع قانون=تصويب قانون)0

در بين الفاظ  رابطه و پيوند تنگا تنگ وجود دارد بنحوي كه از استماع هر لفظي، مضاني مخصوص به ذهن خطور مي كند و اين رابطه الفاظ با معاني قراردادي است نه واقعي چون ما از ديدن دود غليظ در يك نقطه پي مي بريم كه در آن جا آتش سوزي رخ داده است و اين رابطه بين دود و آتش رابطه اي واقعي است اما وقتي از شنيدن لفظ بلبل ذهن ما به پرنده خاصي متوجه مي شود اين نه بدان جهت است كه رابطه واقعي بين لفظ ب ل ب ل و آن پرنده وجود دارد بلكه بدان جهت است كه اين كلمه را براي آن پرنده نام نهاده اند يعني واضع زبان فارسي چنين اعتبار كرده كه با اين لفظ ذهن انسان به آن پرنده منتقل شود به همين دليل پديده دود و آتش مخصوص ملت و زبان خاصي نيست اما لفظ بلبل مخصوص زبان فارسي و در زبانهاي ديگر براي همان پرنده لفظ ديگري به كار برده مي شود (در زبان عربي عصفور مي گويند)0

پس از انجام وضع لفظ بر معنا دلالت مي كند يعني وقتي مي گويند(حسن) افرادي كه از مراسم نامگذاري اطلاع يافته اند مي فهمند كه منظور نوزاد است،پس وضع يكي از اقسام و اسباب دلالت است، لفظ (دال) و معنا را ( مدلول يا مفهوم مي نامند) در مثال  نامگذاري ، فرزند موضوع له كلمه هوشنگ موضوع (پدر) واضع و عمل او را واضع مي گويند0

دليل اينكه رابطه بين الفاظ و معاني رابطه قراردادي است نه ذاتي اينست كه به اختلاف زبانها معاني الفاظ تغيير مي كند و مختلف مي شود  مثل ديدن دود براي هر ملتي با هر زباني و انتقال ذهن به آتش نيست0

واضع الفاظ بر معاني كيست؟

اينكه واضع اولي در هر لغتي چه كسي است؟ سه قول از همه اقوال مهمتر است :

1-واضع اوليه خداوند است (اشاره)

2- واضع اوليه در هر لغتي شخص خاصي است ( مثلا"لغت عرب يعرب بن قحطان است)

3- واضع اوليه همه افراد بشر اوليه بوده اند نه يك فرد خاص كه اين قول صحيح است0

تقسيم وضع به دو اعتبار است گاهي وضع به اعتبار واضع (منشاء وضع) ،تقسيم وضع به اعتبار معني (موضوع له) 0

 وضع باعتبار و بلحاظ واضع بر دو قسم است :

1-      تعيين يا تخصيصي0

2-      تعيني يا تخصصي0

-         وضع تعييني يا تخصيصي :

 عبارت از قراردادن لفظ توسط واضع براي معناي معين مثل اسمها يي را كه پدران براي فرزندانشان انتخاب مي كنند0

-         وضع تعيني يا تخصصي :

 اينست كه لفظ با قرينه در غير معناي موضوع له استعمال شود و واضع معيني در كار نيست بلكه كثرت استعمال لفظ در معناي مجازي به حدي رسيده كه خود به خود لفظ در آن معناي جديد تعين پيدا كرده و مختص به آن معنا شده است به گونه اي كه هر گاه انسان مي شنود خود به خود ذهنش به همين معناي جديد منتقل مي شود چنانچه كلمه قانون در اول به معناي (خط كش) بوده و بعد به واسطه استعمال زياد در معناي فعلي آن كه معناي مجاز آن بوده تعين يافته اكنون فقط همين معنا از آن فهميده مي شود0

تقسيم دوم :

-         وضع به لحاظ موضوع له به چهار قسم يا وجه تقسيم مي شود :

الف : وضع خاص و موضوع له خاص:

 در اين حالت واضع معنا و مقصود خاصي را اراده مي كند و براي دلالت بر اين معنا ، لفظ خاصي را هم استعمال مي كند ، مثلا" منظورش يكي از انسانها با مشخصات معلوم و معين است، و به اين منظور و براي ناميدن او و تميز و تشخيص از بقيه لفظ (حسن) را براو اطلاق مي كند، در اين حالت وضع يعني معناي متصور در هنگام وضع لفظ حسن، خاص است و موضوع له يعني فردي كه اين لفظ بر او دلالت مي كند نيز خاص مي باشد0

ب : وضع عام و موضوع له عام:

در اين حالت واضع فرد بخصوصي را در نظر ندارد بلكه مي خواهد براي يك مفهوم كلي و وسيع لفظي را قرار دهد0 دايره شمول موضوع له در اين حالت وسيع است و افراد و مصاديق زيادي را شامل مي شود 0 مثلا" وقتي گفته مي شود انسان مراد فرد خاصي از ابناء بشر نيست بلكه اين لفظ دلالت مي كند بر كليه افراد و مصاديقي كه با داشتن مشخصات معين از ساير جانداران ممتاز مي باشند0همانطوري كه مي بينيد در اينجا لفظ انسان براي يك معني و مفهوم كلي وضع شده است و بر كليه مصاديق اطلاق مي شود، يعني همه آحاد و افراد بشر را قطع نظر از اسامي خاص در بر مي گيرد كه با صطلاح مي گويند وضع عام است و موضوع له نيز عام مي باشد مثلا" واضع معناي كلي حيوان ناطق را تصور كرده و لفظ انسان را براي آن وضع كرده است0

ج : وضع عام و موضوع له خاص:

اگر معناي مورد تصور واضع كلي باشد ولي لفظ براي كلي وضع نشود بلكه براي افراد آن وضع شود، در اينجا وضع عام و موضوع له خاص مي باشد، مانند وضع حروف و اسماء اشاره0 واضع وقتي كه مي خواهد كلمه (در) را وضع كند، معناي كلي ظرفيت را در نظر مي گيرد ولي اين كلمه را براي آن معناي كلي وضع نمي كند بلكه براي معاني جزئيه قرار مي دهد0يا آنكه واضع هنگام وضع كلمه او ، هر چند مفرد غايب را در نظر دارد ولي كلمه را براي اين معناي كلي وضع نمي كند ، در غير اينصورت لازم بود كه هر گاه اين كلمه را استعمال مي كرديم مفرد غايب را مورد اشاره قرار مي داديم كه چنين نيست وقتي مي گوئيم : (او نيامد) منظور دقيقا" روشن است و فرد خاصي مورد نظر مي باشد0

د : وضع خاص و موضوع له عام:

 اگر معناي مورد تصور واضع، معناي خاصي باشد مثلا": شخص زيد ولي هنگام وضع، لفظ براي معناي عام وضع شود اصطلاحا" گفته مي شود وضع خاص و موضوع له عام است مثل تصور هيكل خارجي زيد، و لفظ زيد را براي انسان و يا حيوان ناطق وضع كند0

-        اقسام وضع تعييني

وضع لفظ بر معنا يا با نشاء صريح واضع صورت مي گيرد مثل اينكه در هنگام نامگذاري نوزاد واضع تصريح كند كه نام او حسن است، و يا با ا نشاء ضمني اين جعل بعمل آيد مثل اينكه او را حسن صدا كند و بدينوسيله به ديگران بفهماند كه نام او حسن است0

-        اقسام استعمال لفظ در معني

اگر لفظ در ما وضع له يعني در معنايي كه براي آن وضع شده است بكار رود اين استعمال حقيقي است مثل ( كالاسدفي الحيوان المفترس)،( مانند لفظ شير براي حيوان درنده)اگر لفظ در غيرما وضع له يعني غير معنايي كه براي آن وضع شده است بكار رود اين استعمال كه با رعايت قرينه يا مناسبت خواهد بود استعمال صحيح ولي مجازي است ( كالاسد في الرجل الشجاع) و اگر لفظ در غير ما وضع له بكار رفته باشد بدون هيچگونه رعايت مناسبت و قرينه اين استعمال غلط است مانند(كالا سد في الجسم السيال البارد بالطبع) اسد به معناي جسم روان خنك0 هميشه استعمال لفظ در معناي خاص مبين و 000 نيست تا ما بدانيم كه معناي حقيقي مراد گوينده بوده يا معناي مجازي آن و گاهي اتفاق مي افتد كه استعمالات مجازي آنقدر زياد است كه تميز و تشخيص آن از كاربردهاي حقيقي مشكل مي شود لذا صوليين براي تشخيص معاني حقيقي از مجازي ملاكها و علامتهائي در نظر گرفته اند كه چهار مورد آن واجد اهميت بيشتري است :

الف : تصريح واضع

 يعني 000 اهل لغت به ما بفهماند كه معناي حقيقي يا مجازي لفظ مراد است0

ب : تبادر

 در اصطلاح علماي اصول يعني سبقت به ذهن ، بدين معني كه در ذهن ما هزاران معني انبار شده، حال انسان وقتي لفظ خاصي را مي شنود،از آن معاني ذهنيه يكي زودتر از همه حاضر شده و خود را بر آئينه لفظ عرضه مي كند، اين تبادر است، مثلا" از لفظ (يد) معناي دست زودتر از معاني ديگر بنظر مي رسد پس اين معناي حقيقي آن است و استيلا معناي مجازي آن است و اين معنا در جلسه ( اماره يد و تصرف) بكار رفته است، تبادر علامت حقيقت و عدم تبادر علامت مجاز است0

ج : عدم صحت سلب :

عدم صحت سلب معنائي از لفظي علامت حقيقت بودن آنست مثل لفظ (دادگاه) به مراجع رسيدگي اداري كه مجازي است چون سلب معنا از مرجع رسيدگي اداري صحيح است در حالي كه سلب لفظ دادگاه از مراجع دادگستري صحيح نيست پس استعمال لفظ دادگاه در مورد محاكم دادگستري حقيقت است و در مورد مراجع رسيدگي اداري مجاز است0

د : اطراد

كثرت استعمال لفظي در معناي مشكوك آن بدون قرينه علامت حقيقت است، مثلا" كلمه تعهد غالبا" در موردي بكار مي رود كه مديون به اراده خود آن را عهده دار شده باشد و آنچه را قانون بر انسان تحميل كرده باشد كمتر تعهد مي گويند پس تعهد در مورد اول اطراد دارد و حقيقت است و در مورد  دوم اطراد ندارد و مجاز است0

-        شرايط مجاز

براي بكار بردن لفظ در معناي مجازي آن شرايطي لازم است :

1-      علاقه يا مناسبت:

 و آن ارتباط معناي حقيقي و مجازي مثل اينكه بين آن دو شباهتي وجود داشته باشد مثلا" بين حكم كه تصميم دادگاه است و قرار رد دعوي كه آنهم از شقوق تصميم دادگاه است اين شباهت و علاقه بچشم مي خورد كه هر دو، دعوي را تمام مي كنند0 اگر ميان معناي حقيقي و مجازي ارتباطي وجود نداشته باشد، نمي توان لفظ را براي معناي دوم بكار برد،

2-       دومين شرط لازم براي استعمال مجازي  قرينه است:

 و منظور از آن بكار بردن علامت و نشانه اي است كه نشان دهد معناي حقيقي منظور نيست و ذهن شنونده را از معناي حقيقي منصرف سازد و از اين رو آنرا قرينه صارفه مي نامند 0 مثال : ماهي را ديدم كه رانندگي مي كرد 0 معناي حقيقي ماه جرم آسماني است اما با قرينه (رانندگي مي كرد) فهميده مي شود كه منظوراز ماه در اين جا معناي مجازي يعني انسان زيباست0 و هر گاه يك لفظ داراي معناي متعدد باشد نشانه و علامتي كه تعيين كننده يك معني از ميان معاني متعدد مشترك باشد آن را قرينه معينه گويند مثل دو ليوان شير با توجه به اينكه شير داراي معناي مختلفي است كلمه ( دو ليوان) معناي آنرا معين مي كند0

 

-         اقسام قرينه عبارتند از :

 قرينه حاليه

و قرينه مقاليه

 يا لفظيه0

يا غير لفظيه

اوضاع و احوال مقرون به كلام را قرينه حاليه نامند در حالي كه اگر قرينه از جنس لفظ باشد آنرا قرينه لفظيه يا قرينه مقاليه گويند، مثال : ماده 30 قانون مدني مي گويد : ( هر مالكي نسبت به ما يملك خود حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد000) مالك در كلام عرف و محاورات عرفي ظهور در مالكيت مال غير منقول دارد وقتي مي گويند فلاني مالك است يعني زمين فراواني دارد اما با قيد (ما يملك) اين ظهور از بين رفته و مالك را اعم از منقول و غير منقول گردانيده است0

-        اصول لفظيه

گاهي در اينكه مراد و منظور گوينده از لفظ بكار بردن معناي حقيقي بوده يا معناي مجازي شك پيش مي آيد مثلا" علم داريم كه كلمه اسد براي حيوان مفترس (درنده) وضع شده و استعمال اسد در رجل شجاع مجازي است اما نمي دانيم گوينده از اطلاق كلمه ( شير را ديدم )(رايت اسدا") معناي حقيقي از لحاظ اسدا داده كرده يا معناي مجازي؟

براي اثبات مراد متكلم ، و برون رفت از شك و ترديد چه اينكه ممكن است قرينه حاليه در كلام بوده باشد بر اراده معناي مجازي، وظيفه ما مراجعه به اصول لفظيه عقلا ئيه شامل :

1-    اصاله الحقيقه

2-     اصاله العموم،

3-     اصاله الاطلاق،   

4-    اصاله عدم التقدير،

5-     اصاله الظهور است0

6-     

اصاله الحقيقه : در مواقعه اي كه شك داريم متكلم معناي حقيقي لفظ را اراده كرده يا معناي مجازي را در اينجا با تمسك به اصل حقيقت مي گوئيم اصل، حقيقت است يعني اصل اينست كه كلام را بر معناي حقيقي آن حمل كنيم و بگوئيم مقصود گوينده و نويسنده معناي حقيقي است اصل در اينجا به معناي ظاهر است و استدلال  آن اينگونه است كه اگر گوينده يا نويسنده معناي مجازي را مي خواست مي بايست قرينه اي مي آورد و چون قرينه نياورده ظ اهر اينست كه معناي حقيقي را اراده كرده است نه معناي مجازي را0 مثال مثلا" مي گويد :

1-   جئني باسد – شير را بياور شك مي كنيم حيوان درنده را اراده كرده يا شخص شجاع را، از اصل فوق كمك مي گيريم و حمل مي كنيم كلام را بر معناي حقيقي آن، يعني اگر عبد نرفت و حيوان درنده نياورد به بهانه اينكه من احتمال مي دادم منظور گوينده رجل شجاع باشد اين عذر مقبول نيست و گوينده حق دارد او را مواخذه كند متقابلا" اگر عبد حركت كرد و رفت و حيوان درنده آورد، گوينده نمي تواند بگويد من رجل شجاع را اراده كرده بودم و تو او را نياوردي و مي تواند در پاسخ گوينده بگويد  من از اعماق قلب تو آگاه نيستم قرينه هم كه نياوردي،ظاهر كلام ت اين را مي فهماند و من هم امتثال كردم0

2-    اصاله العموم : مورد كار برد اين اصل جائي است كه متكلم، كلام عامي را گفته و مخاطب احتمال مي دهد كه متكلم، تخصيص زده باشد، اين عام را و مراد واقعي اش خصوص باشد ولي يقين به وجود تخصيص ندارد اينجا تمسك مي كند به اصاله العموم مثلا" گوينده گفته است اكرم العلماء شنونده احتمال مي دهد كه مرادش خصوص علماي عادل بوده ولي يقين ندارد اينجا به اصاله العموم تمسك مي كند و همين عموم كلام، حجت مي شود از مولي بر عبد يا از گوينده به شنونده و از طرف شنونده بر متكلم و گوينده0يعني اگر شنونده فقط علماي عادل را اكرام كرد و علماي ناسق را اكرام نكرد گوينده حق دارد او را مواخذه كند و او عذري ندارد متقابلا" اگر عبد هم عادل و هم ناسق از علما ء را اكرام كرد مولي حق ندارد بگويد (من خصوص عالم عادل را اراده كرده بودم، زيرا مي توانيم در جوابش بگوئيم در ظاهر كلامت عموميت داشت و ما در قلب تو نبوديم و علم غيب هم نداشتيم كه منظور و قصد تو را بدانيم0

3-   اصاله الاطلاق : جائيست كه كلام مطلقي از مولي صادر شده كه قابليت تقييد به قيدي را دارد و شنونده و مخاطب احتمال مي دهد كه متكلم ، قيدي آورده و مطلق را مقيد كرده باشد يا نه شك داريم، به اصاله الاطلاق تمسك مي كنيم و وجود قيد را نفي مي كنيم مثلا" متكلم گفته اعتق رتبه-بنده آزاد كن، يا اطعم الفقراء-اطعام كن فقراءرا ،شنونده احتمال ميدهد كه قيد ((مومنه ))هم آورده بوده يا نه ،شك داريم تمسك مي كند به اطلاق و اين اطلاق محبت است از مولي بر عبد كه اگر رقبه كافره آزادنكرديا فقير كافررا اطعام نكرد مولي يا گو ينده حق مواخذه دارد،و محبت است از شنونده بر متكلم و از مستكلم بر شنونده به شرح فوق

4-   اصاله عدم التغدير :آن جائيست كه كلام متكلم صادر شده و مخاطب(شنونده)احتمالمي دهد كه چيزي در كلام او مقدرباشد و يا يقين ندارد،در چنين مواردي اصاله عدم التغدير جاري مي شود مثلا خداونددر قرآناز قول فرعون آورده كه او گفت انا ربكم الا علي ،احتمال مي دهيم كلمه ((عبده))در تقدير باشد،يعني ((انا عبد ربكم الاعلي ))بوده ولي به اين احتمال اعتنا نمي كنيم وبا تمسك به  اين اصل ميگوييم چيزي در تقدير نيست چون اگر بود بايد قرينه دلالت ميكرد لذا ظاهر كلام ،صحبت ميشود از متكلم بر مخاطب و از مخاطب بز متكلم .

5-   اصاله الظهور :ظاهر عبارت است از كلامي كه در مطلبي دارد ولي احتمال داده ميشود كه گوينده به كمك نصب قرينه ،خلاف اين ظاهر را اراده كرده باشد،مثال:ظهور امر دروجوب و استجاب ،توضيحا اينكه متكلم كلامي را گفته كهدظهور در معنا يي دارد اما نص نيست لذا احتمال اراده خلاف ظاهر درباره آن داده مي شود در چنين جايي از اصل ظهور استفاده مي شود و ظاهر كلام محبت است از متكلم بر شنونده و بالعكس .

بنا بر اعتقاد مرحوم آخوند خراساني صاحب كفايه الاصول همه اين اصول خمسه به يك اصل بر ميگرددو آن اصاله الحقيقته است و بنظر مرحوم مظفر به اصل اصاله الظهور بر ميگردد .

مبناي حجيت اصول لفظيه عقلاييه چيست ؟

مبناي حجيت يعني لازم الرعايه و لازم ال تباع بوده اين اصول بناي عقلاء است و شرع نيز اين معنا را رد نكرده است،بدين شرح كه بناي عقلاءعالم (دنيا)بر اين است كه در خطابات و گفتگوهاي معمول و متداول بين خودشان از اين اصول استفاده مي كنند و به تعبير كاملتر ظاهر كلام متكلم را اخذ ميكند و به احتمال اراده خلاف ظاهر اعتناءنميكنند.

دليل اينكه شارع هم بناي عقلاءرا امضاءكرده چيست؟اين است كه شارع مقدس پيروان خود را از پيروي از سيره عقلا و زجر ننموده است لذا كشف ميشود كه ظواهرنزد شارع هم (مانند عقلاء)محبت است.

-        ترادف و اشتراك

منظور از ترادف آن است كه چند واژه يك معني بدهد و آن واژه ها را ترادف مي گويند . مانند دو واژه انسان وبشر كه هر دو به يك معنا است0 و منظور از اشتراك ،درست بلعكس آن است كه يك واژه چند معني بدهد. مانند لفظ شير كه در فارسي حداقل براي معاني زير بكا ر مي رود

الف)حيوان درنده ب)مايعي كه از پستان حيوانات دوشيده ميشود ج)وسيله كه براي كنترل آب بر روي لوله نصب ميگردد.

سر چشمه پيدايش الفاظ مترادف و مشترك چيست؟

دو احتمال وجود دارد ،احتمال اول اين است كه اين امور واضع واحد داشته و واضع آنها يك  نفر بوده است بدينگونه كه يك نفر دو لفظ (يا چندي ن لفظ)را براي يك معني وضع كرده باشدتا ترادف حاصل شود يا اينكه يك شخص يك لفظ را براي دو معني يا چندين معني وضع كرده باشد تا اشتراك لفظي به وجود آيد احتمال دوم اين است كه ترادف و اشتراك در اثر وضع واصفان متعدد پيدا شده باشد  به بيان كه وقتي انسانهاي اوليه شروع به هجرت نموند و در مكانهاي دور دستي به زندگي  پرداختند كم كم گاهي براي يك معنا چند قبيله هر كدام لفظ خاصي بكار مي بردند و يا گاهي چند قبيله لفظ را استعمال ميكردند ولي هر كدام آنرا در معناي خاصي بكار ميبردند بعدها اين لغات مختلفه در يك دايرالمعارف لغت گرد آوري شده و ما ملاحظه كرديم كه الفاظ بعضي مترادف و بعضي مشترك هسنتد ،مرحوم مظفر مي فرمايد احتمال دوم به نظر صحيح تر است شاهد مطلب آن است كه ملاحظه ميكنيم با وصف اينكه قبايل مختلف عرب با وصف اينكه به لغت عرب فصيح تكلم مي كنند ولي گفته ميشود :لغت قبيله مجاز چنين است لغت قبيله حمير چنان است ،لغت قبيله بني تميم به اين نحو است و....خلاصه اينكه :هر گاه الفاظ متعدد باشند و معني يكي باشد ((مترادف))ناميده مي شود مانند اسد ،ضيعم ليث كه همگي براي شير بكار رفته و اشتراك بردوگونه است :يكي اشتراك لفظي و آن عبارت از اينكه معاني حقيقي يك لفظ در يك زبان متعدد باشد مانند كلمه عين در زنان عربي براي چشم  و چشمه و شاهين ترازو و ديده بان و طلا و غيره وضع شده است. و ديگري مشترك معنوي و آن عبارت است از اين كه يك معني حقيقي براي لفظ وجود دارد و آن معنا متعدد دارد مانند انسان كه معناي آن شامل افراد متعددي مثلا حسن حسين علي و ..........مانند عقود و معاملات كه هر دو كلمه مترادف هستند كه مواردزيادي به جاي يكديگر بكار مي روند (ماده 184ق مدني)

تعريف حقيقت لغوي و مجازي لغوي :معناي الفاظ در علم خاصي بنام علم لغت معين ميگردد در اين علم معاني حقيقي كلمات و برخي از معاني مجازي آنها مشخص ميشود هر گاه لفظ در معنايي كه در علم لغت به عنوان معناي حقيقي آن معين شده بكار رود آن را حقيقت لغوي گويند مانند آب و نان كه در معناي لغوي خود استعمال ميشود و هر گاه لفظ در غير معاني كه در علم لغت به عنوان معناي حقيقي آن معين شده بكار رود آن را مجاز لغوي گويند.

تعريف حقيقت عرفي و حقيقت شرعي: گاهي لفظي در معنايي غير از معاني لغوي خود بكار مي رود و ميان مردم معناي ديگري پيدا مي كند به طوري كه معناي لغوي كم كم فراموش ميشود چنين لفظي را حقيقت عرفي مينامند مثل كلمه دابه كه در لغت به معناي جنبنده است و در عرف به معناي چهار پا است و يا مثل كلمه اكل كه در زبان عربي خوردن است ولي در زبان فارسي در حقوق به معناي عرفي تصرف است عرف  زمان پيغمبر (ص)و صحابه عرف شرع مينامند و عرف متشرعه عبارت از اصطلاح مردمي است كه شريعت را پذيرفته اند و معمولا از زمان امام جعفر صادق (ع)به بعد را عرف متشرعه نامند.

 

-        حقيقت شرعيه

هانگونه كه عرض شد حقيقت در برابرمجاز بر سه قسم است :حقيقت لغويه ،حقيقت عرفيه

حقيقت شرعيه . شكي نيست كه ما مسلمانان از كلمه صلاه....به معناي امروزي نماز همين معناي شرعيه را مي فهميم و شكي نيست كه در اين كه اين معاني شرعيه ،يك سلسه معانيجديد  هستند كه عربهاي دوران جاهليت و قبل از اسلام هيچگونه انس و آشنايي با اين معاني (مثلا صلاه به معناي نماز نه دعا)نداشته بلكه اين الفاظ بعد از اسلام از معاني اغويه به سوي اين معاني نقل داده شده اند (صلاه به معناي دعا اه صلاه به معناي نماز )محا نزاع و اختلاف در اين است كه آيا نقل اين الفاظ از معاني لغويه به معاني شرعيه و حقيقت شدن اينها در اين معاني در عصر خود شارع مقدس بوده كه حقيقت شرعيه ثابت شود يا در عصر متشرعيه در اثر كثرت استعمال در اين معاني جديد حقيقت شده اند و اگر هم در زمان شارع در اين معاني شرعيه بكار رفته اند به كمك قرينه و مجازا در اين معاني جديد استعمال شده اند .

 

ثمره اين بحث

ثمره نزاع در بحت حقيقت شرعيه در الفاظي پيدا ميشود كه بدون قرينه در كلام شارع وارد شده است و فرقي نمي كند كه در قرآن باشد يا در سنت بنا بر قول اول (كه بپذيريم حقيقت شرعيه وجود دارد)اين الفاظ هر گاه بدون قرينه بكار رود بر معاني شرعي وجديد آنها حمل ميشوند و بنا بر قول دوم (كه بپذيريم حقيقت متشرعيه وجود دارد)اين الفاظ بر معاني لغوي حمل مي شد يا اينكه در آنها قائل به توقف مي شويم معني نه در معناي شرعيه حمل ميشوند و نه بر معاني آنها ،چون معلوم است كه وقتي حقيقت شرعيه در زمان پيامبر اكرم (ص)ثابت نشود در اين صورت اين معاني اصطلاحي جديد در زمان حضرت  رسول ا... (ص)دست كم مجاز مشهود خواهند بود مثلا در حديث (اذا رايتم الهلال فصلوا )اگر قائل به حقيقت شرعيه باشيم چون افظ صلاه در لسان شارع مقدس بكار رفته است ما نمي دانيم كه معناي لغوي را اراده كرده يا معناي شرعي را قرينه هم نداريم اگر قائل به قبول حقيقت شرعيه باشيم اين لفظ را حمل بر معاني شرعيه ومي گوييم منظور و نيت رسول ا... (ص)از صل همين نماز به عبارت است يعني ماه را ديدي دو ركعت نماز بر تو واجب است و اگر قائل به نبوت حقيقت شرعيه نشويم دو راه پيش روي ما است 1-يا بايد حمل كنيم اين الفاظ را بر معاني لغويه و بگوييم منظور پيامبر (ص)در روئت هلال دعا خواندن است 2-يا بايد توقف كنيم يعني بر هيچيك از معاني شرعيه و لغويه حمل نكنيم . در بررسي مسئله بايد گفت در زمان پيامبر (ص)(شارع )نقل اين الفاظ ازبه معاني جديد(شرعي) يا بايد صريحا" پيامبر فرموده باشد كه من لفظ صلاه را براي نماز با كيفيت خاص آن قرار دادم ( وضع تعييني) و يا مثلا" بايد فرموده باشد : ( آنگونه كه من نماز مي خوانم نماز بخوانيد) سپس ايستاد و اقدام به نماز خواندن كرده و سپس لفظ صلاه بطور مجاز در معناي جديد،آن قدر بكار رفته است كه در اثر كثرت استعمال حقيقت شده و معاني جديد بدون قرينه فهميده شده است0 توضيح مطلب در مورد اول يعني وضع تعييني مسلما" وجود ندارد، چون اگر وجود داشت حتما" به صورت خبر متواتر يا حداقل خبر واحد براي ما نقل مي شد جهتي براي مخفي نمودن وجود نداشته است كه خود پيامبر الفاظ شرعي را به صورت حقيقت براي معاني جديد وضع كرده باشد0 اما مورد دوم يعني وضع تعيني نسبت به زمان امام اميرالمومنين (ع) مسلما" تحقق پيدا كرده و در آن شكي نيست ولي نسبت بزمان پيامبر (ص) معلوم نيست كه به سر حد حقيقت در معاني جديد رسيده باشد0

·         اوامر

كامه امر(ا،م،ر)در معاني فراواني استعمال شده و تا000 معني براي آن ذكركرده اند:

1-      گاهي امر به معناي ( حادثه و رويداد تازه) استعمال شده است0

2-       گاهي امر به معناي (شان(يعني حالت)) بكار رفته است0

3-       گاهي امر به معناي فعل اعم از كار كوچك يا بزرگ،مهم يا غير مهم مطلق استعمال شده است0

4-       گاهي امر به معناي طلب آمده است0

طلب نيز بر سه قسم است :

1)        طلب عالي از داني

2)        طلب داني از عالي

3)     طلب مساوي از مساوي ،قسم اول امر است ولي قسم دوم اصطلاحا" استدعا و قسم سوم را هم اخواهش مي نامند، در قسم دوم و سوم اگر چه داني ومساوي خود را بالاتر فرض كنند اين در خواست داني و مساوي را امر نمي گويند در حالي كه عالي طلبش امر است اگر چه اظهار علو ننمايد0

=====================

  مشتق : گاهي در يك دليل شرعي الفاظي وجود دارد كه بدون روشن كردن معناي موضوع له آنها در استنباط دقيق حكم ناتوان خواهيم بود مثل مشتق كه در اصطلاح علماي اصول مشتق لفظي است كه بر شخص يا چيزي حمل گردد و به صفت يا حالتي از او حكايت كند به گونه اي كه آن صفت يا حالت قابل زوال و انفكاك باشد0

منظور از مبداء بر آن صفت يا حالتي است كه در ذات وجود دارد كه به خاطر داشتن آن خصوصيت ، عنوان مشتق بر آن ذات حمل مي شود و تلبس: يعني اتصاف اين ذات به آن صفت0 و ذات: يعني آن شخص يا شيئي كه موصوف به اين صفت است(مثل زيد در زيد عالم)0

 حمل مشتق بر ذات يا صدق مشتق بر ذات و يا استعمال مشتق در ذات و يا اطلاق مشتق بر ذات به سه گونه است:

الف : استعمال مشتق يا حمل مشتق بر ذات يا بالفعل است، يعني در حال حاضر متصف به اين صفت و متلبس به اين مبداء مي باشد مثل كسي كه قاضي است و كلمه قاضي در مورد او كه فعلا" قضاوت مي كند صادق است در اين صورت قاضي فعلا" متلبس به مبداء قضاء است0

ب : استعمال مشتق يا حمل مشتق در ذاتي كه در گذشته متصف به اين صفت بوده است و الان اين اتصاف و تلبس از او سپري شده ، مثلا" قبلا" قاضي بوده و فعلا" باز نشسته است،در اين صورت قاضي در گذشته متلبس به مبداء بوده است(من تضي عنه التلبس)0

ج : استعمال مشتق يا حمل مشتق در ذاتي كه هنوز متلبس به اين صفت نشده بلكه در آينده نزديك داراي اين وصف خواهد شد،

  در مثال ذكر شده مثل كسي كه درس قضاوت مي خواند و در آينده قاضي خواهد شد يعني در آينده متلبس به مبداء خواهد بود0

علماي اصول از دير باز اختلاف نظر داشته اند در اينكه آيا مشتق در قسمت الف يعني در ذاتي كه در حال حاضر متصف به صفت يا متلبس به مبداء مي باشد حقيقت است يا خير مجاز است و همينطور در قسمت : ب يعني ذاتي كه در گذشته متصف به اين صفت بوده ولي الان اين اتصاف و تلبس از او سپري شده آيا حقيقت است يا مجاز؟ زيرا شكي نيست كه مشتق در ذاتي كه هنوز متلبس به اين صفت نشده(يعني قسمت ج) استعمال آن مجاز است، محل اختلاف در خصوص قسمت الف و ب است

0 علماي علم اصول دو گروه شده اند :

1-   معتزله و گروهي از متاخرين علماي اماميه معتقدند كه مشتق در مورد كسي يا چيزي كه در حال حاضر وفعلامتلبس به مبداء است حقيقت بوده ودرموردكسي ياچيزي كه مبداءاشتقاق ازاوسپري شده مجاز است .

2-    گروه ديگرازعلماي اماميه واشاعره به قول دوم قائل شده انديعني مشتق درموردكسي ياچيزي كه درحال حاضروفعلا متلبس به مبداءاست ودرموردكسي كه مبداءاشتقاق ازاوسپري شده هردوحقيقت است.

ازنظرمرحوم مظفرقول حق همان قول اول است يهعي مشتق درخصوص متلبس به مبداء في الحال (كسي كه الان قاضي است،نه بازنشسته شده ونه دانشجوي حقوق)حقيقت است ودردوموردديگرمجازاست.

مثال ديگر:درروايات داردشده است كه وضوگرفتن وغسل كردن باآب گرم شده بوسيله تابش خورشيدكراهت دارد(يكره التوضوء بالماء المسخن بالشمس)چندحالت قصورمي شود:

1-   ظهرباشد وآب حوض بوسيله خورشيدگرم شده باشد:دراين حالت اطلاق (المسخن)برآب حوض ،اطلاق واستعمال حقيقي است ،(المسخن:آب گرم شده بانورخورشيد)

2-   بعدازظهر باشد وآب حوض خنك شده باشد:دراين حالت ،اختلاف است كه آيا استعمال (المسخن)درباره آب، استعمال حقيقي است يا مجازي ؟

3-   صبح باشد وآب حوض خنك شده باشد:دراين حالت ،استعمال (المسخن)ازآنجاكه مربوط به آينده است يك استعمال مجازي است چراكه آب حوض درآينده يعني ظهرگرم خواهدشد.

بيان مطلب: وضوگرفتن باآب حوض درحالت اول مكروه است ودرحالت سوم قطعامكروه نيست ،اماحالت دوم اگراستعمال راحقيقي بدانيم ،مكروه واگرمجازي بدانيم مكروه نيست ،به عبارت ديگركسي كه بقول اول معتقداست بناچاربايدوضووغسل باآبي راقبلا بوسيله تابش خورشيدگرم شده ولي اكنون سرد شده است وتلبس ازاومنقصي گشته است مكروه نداندچون بنابرقول اول كه مبداء اشتقاق سپري شده مجازاست برچنين آبي(آب گرم شده بوسيله خورشيد)الماءالمسخن صدق نمي كندبلكه قبلا بوسيله خورشيدگرم شده بودولي اكنون گرمي ندارد ومسخن نيست واگربه آن مسخن بگوييم مجازاست وهركس به قول دوم معتقدباشدچون ازنظراوبرچنين آبي(كه قبلا گرم بوده والان سردشده است)الماء المسخن صدق مي كند كه حقيقتا مسخن باشدودرنتيجه وضوگرفتن وغسل كردن باآن مكروه است زيرا ازاين ديدگاه مشتق براي متلبس درزمان گذشته هم وضع شده وازاين نظرحقيقت است لذاهنوزكراهت به جاي خودباقي است.
[ دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ] [ 9:38 ] [ سید محمد هاشمی ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


IS
Online User تماس با ما