هزار پنجره
علمی اعتقادی شعر وادبیات مشاوره (تلفن : 09213717417 ) 
قالب وبلاگ

جزوه اصول فقه 1 قسمت دوم

-          امربه معناي طلب ظهوردروجوب دارد ياظهوردراستجاب؟

اقوال متعددي است دراينكه صيغه ي امربراي چه معنايي وضع شده است،كه سه قول اساسي تررامطرح مي كنيم :

1-      صيغه امربراي وجوب وضع شده است پس(صل) وجوب صلوة رامي رساند

2-      صيغه امربراي استحباب وضع شده است پس (صل) استحباب وجوب صلوة را مي رساند

3-   صيغه امربراي طلب (قدرمشترك بين وجوب واستحباب)وضع شده است پس طلب صلوة رامي رسانداعم ازاينكه واجب باشد يامستحب

-          امر پس ازنهي

يكي از ... كه درباره صيغه ي امرمطرح است آنكه آگرصيغه ي امرپس ارمنع واردمي شود، برچه چيزي دلالت مي كند؟

الف ممكن است بگوييم اين صيغه ي امرمطابق باآنچه قبلا گفتيم دلالت بروجوب مي كند وممكن است بگوييم آوردن صيغه امربراي آن است كه متكلم مي خواهدبگويد منع قبلي رابرداشتيم وازاين به بعدانجام فعل جايز است پس وجوبي دردركارنيست مثال قرآني :(احلت لكم بهيمه الانعام الامايتلي عليكم غيرمحلي الصيدوانتم حرم) يعني خدامي فرمايد:حلال شدبرشماچهارپايان مگرآنچه كه براي شماخوانده مي شود،درحالي كه محرم هستيد صيدكردن راحلال مشماريد .بعدخدامي فرمايد(اذاحللتم فاصطادوا... يعني وقتي كه ازاحرام خارج شديدصيدكنيد)ممكن است بگوييم اين امربه صيد ،مطابق قاعده دال بروجوب است وممكن است بگوييم غرض ازآوردن اين امر، رفع نهي قبلي است يعني صيدپس ازخروج ازاحرام ممنوع نيست بلكه جايز است ومطابق اين قول واحتمال وجوبي دركارنيست بلكه جايز است .دراين جا سه قول وجوددارد:

1-      صيغه امر، ظاهردروجوب است .

2-      صيغه امر،ظاهردرجواز(اباحه) است .

3-   قول مرحوم مظفر:صيغه امرهيچ ظهوري دروجوب يااباحه نداردوبراي روشن شدن تكليف عملي خويش بايدبه اصول عمليه مراجعه كنيم.

بنابرعقيده جناب مظفرلفظ امردرمواردي كه خالي ازقرينه ي استحباب باشد،ظهوردروجوب پيدامي كندواگربخواهددلالت براستحباب كندقرينه مي طلبد.دليل مطلب تبا دروبناءعقلاء است (قول مشهورمتاخرين)

توضيح مطلب:ظهورامردروجوب به حكم عقل است بدينمعني كه لفظ امروضع شده براي طلب عالي ازدامن  واين به حكم عقل فهميده مي شود.

ازجمله ازاموري كه عقل درآنجامامستقلا حكومت دارد،باب اطاعت ازمولي وامركننده است،عقل دراين باب مي گويداومولي وولي نعمت تواست وتوعبدوروزي خوراوكه اربعث مولي منبعث شوي وازتحريك مولي متحرك شوي واززجرمولي منزجرشوي.

-          معاني صيغه افعل(امر)

1-      صيغه ي امربه معناي بعث وتحريك وطلب است(اقيموالصلوة،افوابالعقود)

2-      صيغه ي امربه معناي تهديدوتخويف است (قل اعملوافسيري الله ورسوله والمومنين)

3-      صيغه امر به معناي سخريه گرفتن است (مثل كونورقردة خاسئن ... بوزينه شويد)

4-      صيغه امر به معناي انذاراست (تمتعوا في داركم ثلاثه ايام ...)

5-      صيغه امربه معناي تمني وخواهش است.

6-      صيغه امربه معناي تكوين وايجاداست كن فيكون-باش موجودمي شود)

سرانجام بيشتراصوليين به اين نتيجه رسيده اندكه ماده وصيغه امرهردوحقيقت دروجوبند.

-          اجزاء  يا  كفايت

مشكلي نيست كه اگرمكلف آنچه رامولي به اوامركرده ،بنحومطلوب يعني باتمام اجزاءوشرايط انجام دهدآن امرراامتثال كرده وبري الذمه خواهدشدونيازي به امتثال دوباره نيست ،چون اووظيفه خودراانجام داده است چون صيغه امردلالت برطلب ماده مي كندمثلا (صل)دلالت برطلب صلات مي كند، يعني مولا در(صل) مي گويدمن طلب مي كنم تحقق صلات را،ازسوي ديگرصلات كه يك ماهيت ومفهوم كلي است باتحقق يك مصداق ازآن درخارج هم،محقق مي شودپس همينكه مكلف يك مصداق ازصلات ايجادكندمطلوب مولي برآورده شده است چون باتحقق اين يك مصداق وجهي نداردكه امرمولي باقي بماندچون مطلوبش حاصل شده است.آنچه مورداختلاف بين علماي اصول است اينست كه اگرم.لي دوامراختياري واضطراري ودوامرواقعي وظاهري داشت، امتثال امراضطراي ازامراختياري ونيزامتثال امرظاهري ازامرواقعي كفايت مي كنديانه؟

 

توضيح مطلب:ممكن است مولي يك امراختياري داشته باشدكه مربوط به حالت اختياروحالت عادي مكلف است مثل امربه (اقامه نمازباوضو)كه مكلف بايددرحالت عادي نمازراباوضوبجامي آوردويك امراضطراري داشته باشدكه مربوط به حالت اضطرار وغيرعادي مكلف است مثل امربه (اقامه نمازباتيمم)كه مكلف درحالت اضطرارمثل حالت نبود آب ، نماز راباتيمم بجا مي آورد.

امربه (صلات با وضو)يم امرواقعي اولي است چون درمرتبه ي اول بايدباوضو نمازبخواندوامربه (صلات باتيمم)يك امرواقعي ثانوي است چون نمازباتيمم مرتبه دوم است.سخن دراين است كه اگرمكلف ،درشرايط اضطراري مثل نبود آب ،امراضطراري راامتثال كردوسپس حالت اضطرارازبين رفت ومثلا آب پيداشدآياامتثال امراضطراري ازامتثال امراختياري كفايت مي كنديانه؟اگر بگوييم كفايت مي كند، ديگرنيازي به اعاده دروقت باوصف يافتن آب وياقضاباوصف يافتن آب بعدازانقضاء وقت ، نخواهدبودواگربگوييم كفايت نمي كندبايدنمازدرداخل وقت اعاده ودرخارج ازوقت قضا شود.

1-   گاهي عذرپيش آمده فراگيرنده نيست (غيرمستوعب) يعني تمام زمان عبادت رافرانمي گيردمثل اينكه تنهادربخشي ازوقت نامز، آب نباشد.دراين صورت تنها درفرضي بحث ماجاري مي شود كه جايزباشدمكلف همينكه ديدآب وجودندارد، تيمم كندونملازبخواندامااگرفتواي اين باشدكه مكلف لازم است تاآخروقت صبركندتامعلوم شودآب بدست مي آيديانه واگرآب بدست نيامد تيمم كندكه بحث ماجاري نخواهدبودحال اگرفتوي اين باشدكه لازم نيست مكلف تاآخروقت صبركندواوباتيمم نمازبخواند اما اندكي بعدآب فراهم شدويافت گرديد،اين سوال مطرح است كه نمازي كه باتيمم خوانده ازامربه صلات باوضوكفايت مي كنديانه؟اگرقائل به اجراء وكفايت شويم اعاده وقضالازم نيست واگرقائل به عدم اج‍زاء شويم مكلف مي بايدنمازراداخل وقت اعاده كندواگرتعهدا اعاده نكردبايدخارج ازوقت قضاكند.

2-   صورت دوم:گاهي غذرپيش آمده تمام وقت عبادت رافرامي گيرد(مستوعب)است مانندنبودآب وبعدازوقت عبادت عذربرطرف مي شود، دراينجابحث به صورت مطرح مي شود كه نماز باتيمم ازامربه نمازباوضوكفايت مي كند يانه؟اگرقائل به اجزاء وكفايت شويم (قضا)لازم نيست واگرقائل به اجزاء وكفايت نباشيم ، قضالازم است.نظرمصنف دربحث حاضر،قائل به اجزاء است هم درصورت اول وهم درصورت دوم .دليل مطلب اطلاق آيات ورواياتي كه درآنها امراضطراري وفرداضطراري مطرح شده ، تقيدندارند(قيديب نداردكه وقتي عذربرطرف شدامراختياري رادوباره امتثال كنيد(فتيمواصعيداطيبا)قيدنزده كه وقتي آب پيداكرديددوباره باوضونمازبخوانيد.پس تكرارنمازموردنظرخداوندنبوده وگرنه آنرامطرح وبعنوان قيدكلامش مي آوردچراكه اودرمقام بيان مقصودخوداست پس هرچه راگفته قصدكرده وآنچه نفرموده قصدنكرده است درباب روايات هم چنين است (ان رب الماء رب الصعيدفقدفعل احدالطهورين:هماناپروردگارآب همان پروردگارخاك است پس يكي ازطهورين انجام شده است)وقيدنخورده كه بعدازاضطرار،بايدنمازتكرارشود.

-          اجزاء امرظاهري ازامرواقعي

حكم واقعي:حكمي است كه ازطريق دليل قطع آوربدست مي آيد ومربوط به جايي است كه مكلف يقين به حكم پيدامي كند.

حكم ظاهري:مربوط به حالتي است كه مكلف يقين ندارد يعني ياظن به حكم شرعي داردوياشك درحكم شرعي داردكه ظن به حكم شرعي مربوط به دلايلي است كه مفيد قطع ويقين نيستند وشك درحكم شرعي مربوط به اصول علميه است يعني وقتي هيچ دليلي برحكم شرعي نداشته باشيم آنگاه است كه دچارشك كامل درحكم شرعي خودمي شويم.

-          مقدمه واجب

مقدمه :چيزي است كه به كمك آن چيزديگري مي رسيم بگونه اي كه اگرنباشددست يافتن به آن چيزديگرممكن نبوده ومحال است .دراين تقسيم بندي مقدمه به دوقسم مقدمه منحصره وغيرمنحصره تقسيم مي شود:

مقدمه منحصره (جانشين ناپذير)مثل مقدمه بودن طي طريق براي حج كه جانشين ندارد.

 مقدمه غيرمنحصره(جانشين پذير)مثل مقدمه بودن وضوبراي نمازكه جانشين داردوان تيمم است

مسئله موردبحث:اگرچيزي واجب شودعقل مي گويدكه مقدمه اين واجب هم واجب است محقق شود مثلا عقل مي گويدحال كه نمازواجب است مقدمه وضوباشدهم واجب است محقق شود حال بحث علماء برسراين است كه آياعلاوه بروجوب عقلي مقدمه، مقدمه وجوب شرعي هم دارديانه؟آياهمينكه عقل حكم به وجوب آن مي كند كافي است وني ازي به وجوب شرعي آن نيست يااينكه مقدمه هم مانندذوالمقدمه داراي وجوب شرعي است؟اگرمقدمه وجوب شرعي نداشته باشدداراي ثواب وعقاب نيست بلكه ثواب وعقاب مربوط به خودذوالمقدمه است.

-          تقسيم اول:تقسيم مقدمه به مقدمه داخليه وخارجيه

مقدمه داخليه: درباره يك (مركب)مطرح مي شود.اجزاي يك مركب ، مقدمه اي براي تحقق وبوجودآمدن آن مركب هستندمانندنمازكه مركبي ازحمد،سوره ،ركوع وسجود و... است.

مقدهم خارجيه : مقدمه اي است كه ذوالمقدمه بدان وابسته است امامانندمقدمه داخليه نبوده ووجودش مستقل ازوجودذوالمقدمه است مانند وضونسبت به نماز كه نمازبدان وابسته بوده ولي وجودش مستقل ازوجودنمازاست.

-          تقسيم دوم:تقسيم مقدمه به عقليه ،شرعيه وعاديه

مقدمه عقليه:مقدمه اي است كه توقف ووابستگي ذوالمقدمه به آن ، يك وابستگي عقلي است،يعني مقدمه بودن براي ذوالمقدمه به نظرعقل وبه حكم عقل است مثل مقدمه بودن طي مسافت براي حج.

مقدمه شرعيه: مقدمه اي است كه توقف ووابستگي ذوالمقدمه به آن ،يك وابستگي شرعي است وبودن مقدمه براي ذوالمقدمه ترتب شرع وبه حكم شرع است مثل مقدمه بودن طهارت براي نماز

مقدمه عاديه:مقدمه اي است كه توفق ووابستگي ذوالمقدمه به آن، يك وابستگي عادي است يعني مقدمه بودن مقدمه براي ذوالمقدمه به حكم عادت ميان مردم است . مثل مقدمه بودن نردبان براي رفتن بربام، اين وابستگي يك وابستگي عادي است كه براساس عادت يعني چون مردم عادت دارندبراي رفتن بربام ازنردبان استفاده كنند،نردبان مقدمه رفتن بربام است وگرنه رفتن بربام ، عقلا راهاي ديگري هم دارد.

-          تقسيم سوم :تقسيم مقدمه به وجود،صحت،وجوب،علم

مقدمه وجود:مقدمه است كه وجود ذوالمقدمه بدان وابسته است مثل رابطه ميان سبب ومسبب كه وجودمسبب وابسته به سبب است.

مقدمه صحت:مقدمه اي است كه صحت ذوامقدمه وابسته به آن است مثل بيع مصولي كه صحت آن وابسته به اجازه مالك است.

مقدمه وجوب:مقدمه اي است كه وجوب ذوالمقدمه وابسته به آن است مثا استطاعت مالي كه وجوب حج وابسته به آن است يعني استطاعت مالي نباشدحج واجب نخواهدشد.

مقدمه علم : مقدمه اي است كه علم ويقين به تحقق ذوالمقدمه وابسته به آن است مانندنمازبه سوي جهات چهارگانه درهنگامي كه جهت قبله رانيافته ايم (نمي دانم قبله كدام طرف است)دراين حال نمازجهات چهارگانه مقدمه است براي علم ويقين به تحقق(صلاةالي القبله ) 

تذكر_چون بحث نادرجايي است كه ذوالمقدمه وجوب شرعي داشته باشذلذاازچهارقسم مقدمه ذكرشده مقدمه وجوب ومقدمه علم ازبحث مقدمه واجب خارج مي باشند.

-          تقسيم مقدمه به (عبادي)و(غيرعبادي)

مقدمه:عبادت ،چيزي است كه انجام آن مشروط ب هقصد قربت است اماغيرعبادت ،مشروط به قصدغربت نمي باشدودرميان مقدمات بيشترمقدمات ،مقدمه غيرعبادي اند، امااندكي هم هستند كه مقدمه عبادي محسوب مي شوندپس هم خودآنها قصدقربت لازم دارندوهم ذوالمقدمه آنها،مقدمه ي عبادي منحصربه سه مقدمه است :وضو،غسل وتيمم

چرامرحوم مظفرازميان اقوال مختلف قائل به عدم وجوب مقدمه است؟

زيرا مي فرمايندغرض ازواجب كردن مقدمه ايجادانگيزه دردرون مكلف براي انجام آن چيز است درحاليكه امريه مقدمه واجب وواجب كردن آن چنين ويژگي اي راندارد،زيرا امربه مقدمه ي واجب درحال بيشترنداردياايجادانگيزه نمي كند ويااساسا نيازي به آن نيست .بعبارتي ديگر(1) پس از امر به ذوالمقدمه مكلف اين انگيزه راپيداكرده كه ذوالمقدمه راانجام دهد،دراين صورت اوانگيزه انجام مقدمه راهم داردونيازي نيست كه جداگانه به مقدمه امرشود يعني همين امربه ذوالمقدمه دربرانگيختم مكلف براي انجام ذوالمقدمه ومقدمه كفايت مي كند.(2)پس ازامربه ذوالمقدمه مكلف انگيزه انجام آن را ندارددراين صورت دوم برخلاف صورت اول امربه مقدمه اگرهم درمكلف ايجادانگيزه كرده واومقدمه راانجام دهدفايده اي وجودنخواهدداشت وامربه مقدمه لغوخواهدبودچراكه اوانگيزه انجام ذوالمقدمه رانداشته ونمي خواهدآن راانجام دهدپس امربه مقدمه امري بدون فايده است.

خلاصه كلام:امربه مقدمه واجب ياايجادانگيزه نمي كندويانيازي بدان نيست (ايجادانگيزه نمي كند اگرمكلف قصدانجام ذوالمقدمه رانداشته باشدونيازي بدان نيست اگرقصدانجام ذوالمقدمه راداشته باشد) ودرنتيجه صدوروتشريع چنين امري ازناحيه شارع مقدس قبيح است چراكه حكيم است وازحكيم امربه قبيح سرنمي زند.

ميان علماء اختلاف است كه صيغه امرآيابرمره("يكبارانجام دادن")ياتكرار(بيش ازيكبارانجام دادن)دلالت دارديانه؟

دراينجا سه قول مطرح است :

1-      قول اول:صيغه امردلالت بر(مره)ميكند

2-      قول دوم:صيغه امردلالت بر(تكرار)مي كند

3-      قول سوم: صيغه امرنه دلالت برمره ميكند ونه برتكرار

اگربخواهيم ادعا كنيم كه صيغهامربر(مره)يا(تكرار)دلالت مي كنديابايدبگوييم كه خودصيغه برآن دلالت مي كندويا بايدبگوييم ماده،دلالت مي كندآماهيچك ازاين دوبر(مره)و(تكرار)دلالتي ندارندچراكه اولا صيغه امرچنانكه پيشتر گفتيم تنها بربعث وطلب دلالت مي كندوثانياماده هم تنها برصرف طبيعت (=مفهوم كلي)دلالت مي كند به عنوان مثال درهمان (صل)صيغه بربعث بسوي صلات و(صلاة)هم برمفهوم كلي صلاة دلالت مي كند.خلاصه اينكه ازخودصيغه امر(مره) و(تكرار)فهميده نمي شود مگرقرينه همراه باشد.

-          فور و تراخي

ميان اصوليان اختلاف است كه آيا صيغه امربرفوريت ياتراهني (تاخير)دلالت دارد؟سه قول است :

1-   قول اول: صيغه امر،دلالت برفورمي كند2- قول دوم : صيغه امر دلالت برتراهني مي كند 3- صيغه امرنه برفور دلالت مي كند ونه برتراهني.مرحوم مظفر قول سوم راقائل است بااين استدلال كه اگرچيزي بخواهدبرفورياتراهني دلالت كنديامي بايدصيغه امرباشدوياماده امر، صيغه امركه تنها بربعث دلالت داردوماده امرهم تنها برطبيعت ومفهوم كلي نتيجه آنكه صيغه امربرفورياتراهني دلالت ندارند.

استدلال قائلا برفور

قائلان برفور براي اثبات نظرخودبه دوآيه شريفه استدلال كرده اند:1- وسا رعواالي مغغفرة من ربكم جنة عرضها السموات والارض اعدت للمتقين.بيان استدلال )وسارعوا)صيغه امربوده ومعنايش (وجوب سرعت)است پس واجب است سرعت گرفتن بسوي مغفرت اماازآنجاكه مغفرت كاروفعل خداونداست نه بندگان اوپس مي بايدمقصودازمغفرت ،اسباب مغفرت باشدوازجمله اسباب مغفرت انجام واجباتي است كه خداوندباصيغه امربدانها امركرده است ،درنتيجه معناي آيه شريفه چنين است :واجب است سرعت گرفتن بسوي واجباتي كه صيغه امربدانها امرشده است يعني درهمه واجبايي كه باصيغه امربدانهاامرشده فوري بودن شرط است.

اشكال:اسباب مغفرات دومصداق دارد:1-واجبات2-مستحبات، حال معنا ندارد كه سرعت گرفتن بسوي مستحبات هم واجب باشددرحالي كه خودعمل واجب نيست ، چراكه اين امرمستلزم تناقض است.

آيه دوم: (ولوشاءالله لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم في ما آتاكم (فاستبقواالخيرات)بيان استدالال(استبقوا)صيغه امراست ولذامعنايش (وجوب سبقت گرفتن)مي باشدازسوي ديگرازصاديق روشن(خير)انجام واجباتي است كه صيغه امربيان شده اندپس:واجب است سبقت گرفتن بسوي واجباتي كه باصيغه امربيان شده اند واين يعني فوريت درواجباتي كه صيغه امردارند.

اشكال: باتوجه به كلمه (استبقوا)درمي يابيم كه بحث درباره اموري است كه سبقت گرفتن درباره آنها معناداشته باشديعني سخن آيه برسرواجباتي مي تواندباشدكه پيشي گرفتن درباره آنها معنادارباشدمثل جهاد،امربه معروف ونهي ازمنكر، غسل ميت و.... بنابراين ،آيه بامدعاي شماكه مي گوييددرهرواجبي كه باصيغه امربيان شده ،فوريت وجوددارد،بي ارتباط است چون آيه فقط درباره بخشي ازواجباتي كه باصيغه امربيان شده اندسخن مي گويد وآن واجباتي است كه پيشي گرفتن وسبقت درباره آناه معناداشته باشدنه هرواجبي پس نمي توانگفت درهرواجبي كه باصيغه امربراي مكلف بيان شده فوريت وجوددارد.اشكالي كه درآيه قبلي وارد شددراينجاهم قابل طرح است .

-          اجزاء امرواقعي وامرظاهري

براي استنباط حكم شرعي دوحالت داريم:

الف: گاهي دليل برحكم شرعي داريم كه اينجادوحالت پيش مي آيد1-دليل مفيديقين به حكم شرعي است كه اينصورت حكم بدست آمده حكم واقعي است2-دليل مفيدگمان وظن به حكم شرعي است كه دراينصورت دوحالت خواهيم داشت يكي اينكه ظن موردتاييدشارع است كه اينجا حكم بدست آمده حكم ظاهري است .ديگراينكه ظن مورد تاييد شارع نيست كه براساس آن نمي توان حكمي رااستنباط كرد.

ب-گاهي دليل برحكم شرعي نداريم (به اصول عمليه مراجعه مي كنيم)كه دراينصورت حكم بدست آمده حكم ظاهري است.

درنتيجه:حكم واقعي حكمي است كه ازطريق دليل قطع آوربدست مي آيدومربوط به جايي است كه مكلف يقين به حكم پيدامي كندولي حكم ظاهري مربوط به حالتي است كه مكلف يقين ندارديعني ياظن به حكم شرعي دارد وياشك درحكم شرعي داردكه ظن به حكم شرعي مربوط به دلايلي است كه مفيدقطع ويقين نيستندوشك درحكم شرعي مربوط به اصول عمليه است يعني وقتي هيچ دليلي برحكم شرعي نداشته باشيم آنگاه است دچارشك كامل درحكم شرعي خودمي شويم.(دلايل مقيدظن به حكم شرعي =اماره)

طرح بحث:اگردست مكلف ازدليل مفيدقطع،كوتاه بودوبه حكم واقعي دست نيافت ودرنتيجه يابه اماره (دليل مفيدظن)ويابه اصل عملي عمل كرد وپس ازمدتي به حكم واقعي دست يافت آياامتثال اماره يااصل ازامتثال امرواقعي كفايت مي كنديانه؟كه مصنف بدو نارائه نظربحث رارهاكرده وبپايان برده است.

·         تقسيمات واجبات

-          تقسيم واجب به موقت وغيرموقت

واجب غيرموقت:واجب غيرموقت ،واجبي است كه زمان ذرآن دخالتي نداردبه عبارت ديگر شارع،فعلي راواجب كرده ولي براي انجام اين فعل درعالم خارج ،زما نمشخص راقرارنداده است مثل اينكه مولي به عبدخودگفته باشد:اكرم ا لعالم يااطعم الفقير،دراينجا مولي اكرام عالم واطعام فقيررابرعبدواجب كرده ولي براي انجام آن زماني قرارنداده است ومثلا نگفته : اكرم العالم يوم الخميس يااطعام الفقيرفي كل صباح.

واجب غيرموقت فوري: واجبي است كه هرچندفرماني براي آ نقراردادهنشذه ولي تاخيرانداختن آن ازاولين زمان ممكنجايزنيست مثل ازاله نجاست ازمسجد باوصف اينكه وقت معيني نداردولي اماجايز ندانسته كه اولين زمان ممكن تاخيرانداخته شود،مثل جواب سلام دادن وامربه معروف .

قسم دوم: واجب غيرموقت غيرفوري: واجبي است كه تاخيرانداختن آن ازاولين زمان ممكن جايز است مثل قضاي نمازهاي فوت شده وپرداخت زكات وخمس.

واجب موقت :واجبي است كه زمان درآن دخالت دارد، به ديگرسخن شارع مقدس فعلي راواجب كرده وبراي انجام آن درخارج زمان مشخصي راقرارداده مثل اينكه مولي به بنده اش بگويد(اكرم زيدافي كل جمعه)يا(اكرم زيدافي كل ظهر)0

صور واجب موقت : 1- زمان معين شده براي انجام واجب مساوي با زمان انجام واجب باشد مانند : روزه- كه زمان معين شده براي انجام آن ( از صبح تا غروب) با زمان انجام آن يكي است و بيشتر از زمان انجام آن نيست0 به چنين واجبي (واجب مضيق) گفته مي شود0

2-زمان معين شده براي انجام واجب، بيش از زمان انجام واجب باشد مانند : نماز كه وقت آن بيش از زمان انجام آن است و چنين واجبي( واجب موسع) گفته مي شود0

3-زمان معين شده براي انجام واجب كمتر از زمان انجام واجب باشد0 چنين امري تنها در مقام فرض ممكن است اما عملا" محال است كه اين امررخ دهد، چون لازم مي آيد شارع تكليفي كرده باشد كه مكلف طاقت و قدرت انجام آنرا ندارد و چنين تكليفي از شارع كه حكيم است صادر نمي شود0

-          تقسيم واجب به( نفسي)و(غيري)

واجب نفسي : واجبي است كه بخاطر خودش واجب شده نه بخاطر واجبي ديگر،مثل وجوب نماز بخاطر خود نماز0

واجب غيري : واجبي است كه بخاطر غير خود، واجب شده يعني بخاطر مصلحتي كه در انجام فعل ديگري بوده واجب شده است مثل وضو كه براي خاطر مصلحتي است كه در نماز است وضو هم واجب مي شود0

-          تقسيم واجب به(اصلي)و(تبعي)

واجب اصلي : واجب اصلي،واجبي است كه داراي ويژگيهاي زير است :

1-با يك جمله مستقل بيان شده است0

2-وجوب آن با دلالت مطابقي بيان شده است0

3-متكلم قصد بيان آن را داشته است0 مثال( واقيموالصلاه و آتوالزكاه) در اين مثال،اقامه صلات و دادن زكات واجب اصلي و نفسي است0

واجب تبعي : واجب تبعي واجبي است كه داراي ويژگيهاي زير است :

1-با يك جمله مستقل بيان نشده0

2-وجوب آن با دلالت الزامي بيان شده است0

3-متكلم قصد بيان آنرا نداشته است0

مثال : اگر مولي به بنده خود بگويد : ( اشتر اللحم) در اينجا (وجوب خريدن گوشت)واجب اصلي است اما اين كلام همچنين بر لزوم رفتن به بازار براي خريدن گوشت هم دلالت دارد كه يك واجب تبعي است و متكلم قصد بيان آنرا نداشته است و به تبع معناي اصلي جمله فهميده مي شود0

-          تقسيم واجب به عيني و كفايي

واجب عيني : واجبي است كه : 1- به تمامي مكلفين تعلق گرفته،2- با انجام آن توسط ديگران از مكلف ساقط نمي شود مانند : نمازهاي واجب روزانه، با انجام آن توسط يك نفر از ديگران ساقط نمي شود0

واجب كفايي : واجبي است كه شرع يا قانونگذار از همه مي خواهد و همه مكلف به انجام آن مي شوند ولي با انجام آن وسيله يك يا چند نفر منظور تامين مي شود و ديگر لازم نيست ديگران آن را دوباره انجام دهند و يا تكرار آن موردي ندارد0 مانند آموختن صنعت و دفن مردگان و مانند آنها0

-          تقسيم واجب به تعييني و تخييري

واجب تعييني : واجبي است كه جانشين ندارد مثل نمازهاي روزانه،يا وجوب روزه ماه رمضان كه مورد تكليف معين و مشخص مي باشد0

واجب تخييري : واجبي است كه مورد تكليف مرددميان دو يا چند چيز است و جانشين دارد مانند اقسام كفاره در افطار عمدي روزه ماه رمضان كه مكلف سه راه دارد : 1- صوم شهرين يعني روزه گرفتن دو ماه بطور پياپي ،2- روزي دادن بر مسكن، 3- آزاد كردن يك بنده، پس هر يك دو جانشين دارد0

-          تقسيم واجب به توصلي و تعبدي

واجب توصلي : واجبي است كه امتثال و تحقق آن در خارج ،نيازمند قصد قربت نيست به هر نحو كه انجام شود كافي است0 (ولي با جواز قصد قربت در آن منافاتي ندارد)0

واجب تعبدي : واجبي است كه امتثال و تحقق آن در خارج ،نيازمند قصد قربت است و چنين نيست كه به صرف انجام آن بدون قصد قربت،امتثال صورت گرفته باشد مانند صلاه، صوم و حج0

-          تقسيم واجب به مشروط و مطلق

واجب مشروط آنست كه وجوبش متوقف بر چيزي باشد و واجب مطلق آن است كه چنين نباشد مثلا" وجوب نفقه مشروط است به تمكين0 ولي تمكين زن از شوهر مشروط به شرطي نيست و مطلقا" و در هر حال واجب است، پس تمكين واجب مطلق است مگر اينكه مانع شرعي باشد0

-          تقسيم واجب به معلق و منجز

واجب معلق : آن است كه وجودش متوقف بر امري غير مقدور باشد مانند نماز فردا كه وجود يافتن آن متوقف است بر فرا رسيدن فردا0 (الان ايتان صلات فردا غير مقدور است)0

واجب منجز : آن است كه وجودش متوقف بر چنين  چيزي نباشد مانند نماز ظهر امروز با فرا رسيدن وقت آن فرق واجب مشروط و معلق  : واجب مشروط و معلق به هم شباهت زياد دارند و از اين رو موجب اشتباه و اختلاف نظر گرديده0 توضيح مطلب : در واجب مشروط وجوب يعني حكم قضيه داراي قيد و شرط است و تا هنگامي كه آن قيد و شرط به وجود نيايد وجوب به عهده مكلف تعلق نخواهد گرفت0 مثلا" وجوب حج نسبت به استطاعت مشروط است يعني تا هنگامي كه كسي استطاعت و توانائي مالي مالي رفتن به مكه را نيافته وجوب حج به عهده او نمي آيد ولي در واجب معلق چنين نيست بلكه وجوب تحقق يافته و به عهده مكلف آمده لكن موضوع حكم، به معناي عملي كه بايد انجام شود و به اصطلاح اصولي ( واجب) داراي قيد و شرطي است كه انجام آن وظيفه مكلف نيست چنانكه در مثال، وجوب نماز فردا از امروز كه بايد تا فردا انتظار كشيد0

آيا صيغه افعل،ظهور در واجب عيني دارد ياظهور در واجب كفائي؟

اگر دليل خاص داشتيم كه اين واجب واجب كفائي است( مثل دفن ميت) در اينجا ما تابع دليل هستيم و اگر دليل خاص داشتيم كه اين واجب واجب عيني است باز هم ما تابع دليل هستيم ( مثل نماز يوميه)0 و اگر دليل خاص برعيني يا كفائي بودن واجب نداشتيم ما هستيم و اطلاق صيغه و نمي دانيم كه اين واجب واجب عيني است يا كفائي؟ بايد ديد از اطلاق صيغه چه استفاده مي شود؟پاسخ : مي فرمايد : از اطلاق صيغه، وجوب عيني مستفاد است و كفائي بودن نيازمند دليل خاص و قرينه است0

آيا صيغه افعل،ظهور در وجوب تعييني دارد و يا وجوب تخييري؟

واجب تعييني : واجبي است كه معينا" و مشخصا" خود او واجب است مثل : نماز يوميه و جانشين ندارد0

 واجب تخييري : واجبي است كه بديل و جانشين دارد و خود او معينا" واجب نيست مثل : كفاره روزه عمدي0 كه بر افطار كننده عمدي يكي از سه كار ( دو ماه پي در پي روزه،صيام شهرين متتابعين،يا يك بنده آزاد كند و يا شصت مسكين را اطعام كند يا كفاره حنث قسم،كفاره اش يا اطعام عشره مساكين، اوكسوتهم،تحرير رقبه(مائده 89) (10 مسكين را طعام بدهد يا 10 مسكين را لباس بدهد ،يا بنده آزاد نمايد)0 پاسخ سوال اگر دليل داشتيم براي هر يك از وجوب تعييني يا تخييري تابع دليل هستيم مثل :  نماز يوميه، و يا كفاره افطار عمدي كه گذشت و اگر دليل نداشتيم در اينصورت مي فرمايد : اطلاق صيغه ظهور در وجوب تعييني دارد و (تخييري بودن) محتاج به بيان زائد است و اگر مولي غير از اين عمل ،عمل ديگري هم در غرض او بود كه قابليت جانشيني بر اين عمل را داشت حتما" مولي به توسط(او) ي عاطفه او را ذكر مي كرد در حالي كه ذكر نكرده، معلوم ميشود معينا" مصلحت بر همين فعل بار مي شود0

  

·          امر

دلالت ماده امر

-        آیا صیغه افعل ،ظهور در وجوب نفسی دارد یا وجوب غیری؟

واجب نفسی آنست که برای خودش واجب شده باشد مثل صلوه یومیه و واجب غیری آنست که برای توصل و رسیدن به یک واجب دیگری واجب گردیده نه برای خودش مثل طهارت ثلاث(یعنی وضو و غسل و تیمم) که مقدمه برای نماز می باشد. پاسخ اینست که اگر دلیل خاص داشتیم بر اینکه صیغه افعل در وجوب نفسی دارد یا وجوب غیری تابع دلیل هستیم و تکلیف روشن است و الا ما هستیم و اطلاق صیغه افعل ظهوردر وجوب نفسی و استقلالی دارد و غیریت،محتاج به بیان زائد است،مثل اینکه فرموده(اغتسل للجنابه) وما نمی دانیم که وجوب غسل جنابت نفسی است یا غیری؟ و از فعل امر،کدام مستناد است؟ اطلاق صیغه،ظهور در وجوب نفسی دارد.

-        اقتضاء کردن امر به شیء،نهی از ضد آن

در میان علمای اصول اختلاف است که اگر مولی،به چیزی امر کرد،آیا این امر او،نهی از ضد آن چیز هم می کند یا نه؟برای روشن شدن بحث ،ابتداء باید مقصود از(ضد) را روشن کنیم

.ضد در علم اصول تقسیم می شود به :

1-      ( ضد عام) : مقصود از ضد عام،ترک مامور به است،ضد یک چیز،نقیض آن چیز است.مثلا" امر مولی به انجام صلات تعلق گرفته،نقیض مامور به،ترک صلات است پس ضد عام صلات،ترک صلات است.

2-       (ضد خاص) : مقصود از ضد خاص امور و افعالی وجودی هستند که با شیء قابل جمع نبوده و سازگار نیستند مثلا" اگر مولی امر به ازاله نجاست از مسجد کرده باشد،نماز خواندن ،مطالعه کردن و...اموری وجودی (=در مقابل ضد عام که یک امرعدمی است،چرا که گفتیم ضد عام یعنی ترک ماموربه) هستند که با( ازاله نجاست از مسجد) که مامور به است قابل جمع نبوده و با آن منافات دارند.بنابراین کلمه ضد شامل مطلق منافی و معاند می شود چه منافی عدمی که ضد عام است و چه منافی وجودی که ضد خاص است. پس دو سوال می شود : سوال اول : آیا امر به شیء ، نهی از ضد عام آن شیء می کند؟ مثلا" امر به صلات نهی از ترک صلات (= ضد عام ) می کند یا خیر؟ سوال دوم : آیا امر به شیء ، نهی از ضد خاص آن می کند؟ مثلا"(ازل النجاسه عن المسجد امر به ازاله نجاست از مسجد،نهی از صلات و مطالعه و ... می کند یا خیر؟) در جمع بندی،باید گفت امر به شیء مطلقا" دلالت بر نهی از ضد ندارد یعنی به هیچ گونه و صورتی این دلالت وجود ندارد.

اقوال در جواب سوال اول

1-      قول اول : امر به شیء بر نهی از ضد عام دلالت می کند و این دلالت،یک دلالت مطابقی است : چون ( امر به شیء) و (نهی از ضد آن) دو معنای مساوی و مطابق یکدیگر و عین هم اند مثلا"(صل) با ( لا تترک الصلاه) یعنی نماز بخوان یا نماز را ترک نکن در واقع یک معنا هستند و لذا اگر صل بر امر به صلات دلالت مطابقی کند،بر نهی از ترک هم دلالت مطابقی کرده است.

2-      قول دوم : امر به شیء،بر نهی از ضد عام دلالت دارد و این دلالت ،یک دلالت تضمنی است.دلیل مطلب از تحلیل وجوب بدست می آید وجوب دو جزء دارد،الف : طلب شیء- منع از ترک شیء(=ضد عام) جزئی از معنای موضوع له است و دلالت بر آن ( دلالت تضمنی) است.مثلا" وجوب صلات یعنی طلب صلات + منع از ترک صلات که منع از ترک جزئی از معنای موضوع له است و دلالت بر آن دلالت تضمنی است.

3-      قول سوم : امر به شیء بر نهی از ضد عام دلالت دارد و این دلالت،یک دلالت التزامی است.مطابق این قول،نهی از ترک عین معنای موضوع له است و نه جزء آن بلکه معنایی خارج از آن است و دلالت بر نهی از ترک،دلالتی التزامی است که به کمک عقل صورت می گیرد.

4-      قول چهارم : قول مصنف و محققین : امر به شیء،مطلقا" دلالت بر نهی از ضد ندارد یعنی به هیچ صورتی و گونه ای این دلالت وجود ندارد.

 

جواب به سوال دوم

در جواب به این پرسش که آیا امر به شیء دلالت بر نهی از ضد خاص آن می کند یا خیر؟ مثال( امر به ازاله نجاست،نهی از صلات و مطالعه می کند یا خیر؟) دو قول است،1-قول اول : امر به شیء دلالتی بر نهی ازضد خاص ندارد،دلیل این قول در کتاب مصنف مطرح نشده است. 2- قول دوم : امر به شیء بر نهی از ضد خاص دلالت دارد،دلیل این قول اینست که اولا" امر به شیء بر نهی از ضد عام آن دلالت می کند که توضیح آن گذشت ثانیا" انجام هر ضد خاصی،(مثل صلات در حال امر به ازاله مسجد) ملازم است.با تحقق ضد عام،مثلا" انجام صلات،ملازمت دارد،با تحقق ترک ازاله. ثالثا"دو امر ملازم با هم احکامشان یکی است،لذا ضد خاص و ضد عام هم که ملازم با هم اند،احکامشان یکی است.در نتیجه ضد خاص همان حکم ضد عام یعنی منهی عنه بودن را دارد.(پس امر به شیء دلالت بر نهی از ضد عام و ضد خاص می کند).

اشکال بر قسمت اولا" در این قسم اخیر : مقدمه اول صحیح نیست،چرا که قبلا" دانستیم که امر به شیء بر نهی از ضد عام آن دلالت ندارد واساسا" اگر از ضد عام،نهی بعمل آید این نهی،لغو و غیر ضروری است زیرا که عقل انسان می فهمد که وقتی به یک شیء امر شد باید ضد عام آن را ترک کرد مثلا" عقل می فهمد که وقتی مولی امر به ازاله نجاست کرد باید از ترک ازاله دوری کند و مقدمه سوم صحیح نیست،یعنی لازم نیست که دو امر ملازم با هم،احکامشان یکی باشد به عنوان مثال اگر(ترک ازاله) حرام باشد،لازم نیست که ملازم آن یعنی صلات و ... هم حرام باشد بلکه از عقل ممکن است که ملازم محکوم به هیچ حکمی نباشد و گر نه اگر در مثال مذکور هم ترک ازاله حرام باشد و هم صلات آنگاه اگر مکلف ازاله را ترک کرد و نماز خواند،مرتکب دو معصیت شده و مستحق دو مجازات است در حالی که قطعا" چنین نیست.

ثمره بحث حاضر

ثمره فقهی بحث ما تنها در ضد خاص است.توضیح مطلب اینست که امر به شیء بر نهی از ضد خاص دلالت کند و ضد خاص هم عبادت باشد،آنوقت آن عبادت فاسد خواهد بود چرا که اگر عبادتی مورد نهی واقع شود،محبوب مولی نبوده و چیزی که محبوب مولی نبوده و بلکه مبغوض اوست،سبب تقرب بسوی او نیست و در نتیجه عبادت،فاسد است زیرا عبادت صحیح،عبادتی است که محبوب مولی بوده و سبب تقرب باشد.اما اگر قائل شویم که امر به شیء بر نهی از ضد خاص آن دلالت ندارد،دیگر عبادت فاسد نخواهد بود گر چه مکلف دچار معصیت شده است چرا که به جای انجام مامور به،به ضد خاص پرداخته است.( به جای ازاله نجاست از مسجد،مشغول به نماز خواندن یا مطالعه شده است).

-        نسخ وجوب

نسخ یعنی اینکه حکم قبلی با بیان جدیدی که رسیده،رفع شود،بدینشرح که عملی را مدت زمانی بر عبد از سوی مولا واجب شده بود و سپس وجوب را نسخ و رفع کند0 مثلا"در صدر اسلام مدتی مسلمانان وظیفه داشتند به سمت بیت المقدس نماز بخوانند ،سپس دستور آمد که ( فول وجهک سطرالمسجدالحرام)وجوب نماز به سمت بیت المقدس نسخ شده در مثال دیگرخداوند در صدر اسلام واجب کرد که مسلمانان قصد نجوی(= گفتگوی خصوصی) با پیامبر(ص) را داشتند،صدقه دهند(یا ایها الذین آمنو اذا ناجیتم الرسول فقدموابین یدی نجواکم صدقه ذلک خیر لکم واطهرفان لم تجدوا فان الله غفور رحیم) پس از آمدن این آیه غیر از علی(ع) بسیاری از مردم از نجوی و حتی از پرسیدن سوالهای عادی نیز خودداری کردند در نتیجه آیه ذیل نازل و آیه قبلی را نسخ کرد( ءاشفقتم ان تقدموا بین یدی نجواکم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله علیکم فاقیمواالصلوه و آتواالزکاه و اطیعواالله و رسوله والله خبیر بما تعملون) یعنی آیا ترسیدید که پیش از نجوای خود صدقاتی را مقدم کنید،زمانی که صدقه ندادید و خدا بر شما بخشید پس نماز را بپا دارید و زکات بدهید...).

آیا با نسخ وجوب ،اصل جواز فعل و اذن در فعل،به حال خود باقی می ماند یا از بین می رود؟ به عبارت دیگر در دو مثال اخیر الذکر با رفع لزوم نماز خواندن به سوی بیت المقدس یا رفع لزوم دادن صدقه،اصل جواز نماز به سوی بیت المقدس یا اصل جواز صدقه دادن باقی است،یا خیر؟ آیا با آمدن آیه دوم،اگر کسی که می خواست با پیامبر(ص)نجوی داشته باشد باز هم جایز بود صدقه دهد یا خیر؟و در مثال دیگر آیا جایز است کسی به سوی بیت المقدس نماز بخواند با وصف نزول آیه(فول وجهک سطرالمسجد الحرام)؟

قول اول - ( قول صاحب(معالم)و(غزالی) از اهل سنت) : معتقدند امر اول،دلالت بر بقای جواز نمی کند.

قول دوم- ( قول علامه حلی در کتاب(تهذیب) ) امر اول،دلالت بر بقای جواز دارد.

نظرو عقیده مظفر: به نظر ما،حق اینست که با نسخ وجوب،جوازی باقی نمی ماند چون وجوب یک امر...است و عبارت از الزام به فعل (یعنی(باید)) و اما منع از ترک ،داخل در مبنای وجوب نیست.آنهائی که قائلند جواز باقی است صیغه امررا بر سه چیز دلالت می دهند : 1- جوازفعل، 2- رجحان فعل، 3- لزوم فعل، مثال : ( صل)،دلالت می کند بر : 1- جواز صلات، 2- رجحان صلات، 3- لزوم صلات و دلیل نسخ کننده در نظر این گروه تنها لزوم فعل را از بین می برد یعنی تنها بخشی از معنای امر اول (= منسوخ) از بین می رود لذا(جواز و رجحان فعل) باقی می ماند به عنوان مثال،در آیه شریفه مذکور،آیه دوم تنها(لزوم دادن صدقه) را از بین می برد ولی (جواز و رجحان) آن باقی می ماند،نتیجه : حق همان است که با نسخ وجوب جواز نمی ماند.

-        امر به امر به فعل

یک بار مولی عبد خویش را مستقیما" فرمان می دهد به انجام کاری امتثال عبد از مولی لازم است که فرمان مولی را انجام دهد اما یک بار غیر مستقیم دستور به انجام کاری می دهد یعنی به غلامش می گوید برو به فلان غلام بگو و دستور بده فلان کار را بکند،این را می گویند امر به امر،حال امرهای غیر مستقیم آیا ظهور در وجوب دارند بر عبد دوم یا نه؟پاسخ اینکه دو قول است : 1- آری،2- نه

1-      مامور اول(عبد اول) ماموریت دارد که فقط مبلغ امر مولی به عبد دوم باشد،او فقط پیام رسان است و نقش دیگری ندارد،مثلا" رئیس جمهور به وزیر کشور دستور می دهد که از قول من به تمام ادارات و ارگانها فلان کار را بخشنامه کن که انجام بدهند،در این مثال وزیر کشور فقط مامور است امریه رئیس جمهور را تبلیغ کند و برساند،لذا می گوید طبق دستور رئیس جمهوری باید فلان کاربشود،کلیه اوامر انبیاء نسبت به مکلفین از این قبیل است و پیامبران مبلغان اوامر الهی هستند بر بشر،معلوم است که چنین امرهائی ظهور در وجوب دارند.

2-       صورت دیگر اینکه عبد اول،ماموریت ندارد که فقط مبلغ امر مولی باشد بلکه ماموریت دارد که مستقلا" برود و از جانب خودش عبد دوم را امر کند به انجام کار.در روایات آمده کودکان را امر به نماز کنید در حالی که به سن هفت سالگی رسیده اند سوال اینست که آیا انجام امر،برعبد دوم لازم است یا نه؟وهر جا هم که شک کردیم امر به امر آیا از قسم اول است یا از قسم دوم این هم ظاهرش همان استقلال به امر است. پس امرهای غیر مستقیم هم ظهور در وجوب دارند.

مرحوم مظفر

امر به امر به فعل،امر به همان فعل است.دلیل مسئله اینست که در این مورد آنچه به ذهن می رسد آنست که غرض مولی از امر به امر به فعل،بر آورده شدن خود فعل است و امر او به شخص اول تنها یک پل و یک طریق است برای انجام شدن فعل،و خود واسطه،غرض اصلی مولی نیست،مثلا" اینکه صرفا" پدران و مادران امری به فرزندان کرده باشند برای امام(ع) ارزشی ندارد بلکه آنچه برای ایشان ارزش دارد و غرض اصلی بدان تعلق گرفته( نماز خواندن بچه هاست) و امر،به امر کردن والدین،در این میان،تنها یک واسطه برای بر آورده شدن غرض اصلی است و بس.

-        امر به شیء پس از امر به آن=امر دوباره به شیء

گاهی مولا عبد خود را یک بار امر می کند به انجام کاری،مثلا"(اطعم الفقیر) این وضعش روشن است که یک بار انجام دادن کافی است. ولی گاهی دو بار فرمان می دهد به انجام فعلی مثلا" دو مرتبه می گوید صل،و پس از بجا آوردن امر اول،امر دوم صادر شده است محل کلام اینجاست که آیا یک بار انجام دادن کافی است از هر دو امر،یا دو بار انجام دادن و دو امتثال لازم است؟

مقدمه : قانون اولی بعنوان یک اصل در کلام هر متکلمی،یا مولائی آن است که تاسیسی باشد یعنی در مقام بیان مطلب جدید باشد نه تاکید همان مطلب اول و تاکیدی بودن،بر خلاف اصل است و محتاج به قرینه است (الا صل فی الکلام التاسیس)، اصل در کلام آنست که تاسیسی  باشد،ولی اگر مواردی قرینه داشتیم بر تاکیدی بودن،ناچاریم ازآن اصل اولی رفع ید کنیم(صرف نظر کنیم).

سوال : در کجا امر ثانی(دوم) تاسیسی و در کجا تاکیدی است؟

مسئله چهار صورت دارد :

1-       امر اولی و امر دوم هیچ یک معلق به شرط نشده باشند.مثلا" باراول بگوید(صل) و بار دوم هم بگوید(صل) در این صورت امر دوم حمل بر تاکید می شود ته تاسیس چون مطلوب مولی صرف الوجود طبیعت صلوه است و صرف الوجود محال است که دو بار متعلق امر تاسیسی باشد چون صرف الوجود فقط به یک وجود موجود می شود در نتیجه،قید زائدی لازم دارد مثلا " در امر ثانی باید بگوید : (صل مره اخری) یعنی یک بار دیگر نماز بخوان و الا امر دوم تاکیدی است نه تاسیسی و دلیل دیگر اینکه اجتماع دو حکم مثل هم در یک چیز واحد محال است(اجتماع حکمین ثلین فی شیء واحد محال).

2-       امر اول و امر ثانی،هر دو،معلق و مشروطند منتهی شرط واحد دارند مثلا" بار اول بگوید : (ان کنت محدثا"فتوضا)اگر حدثی از تو سر زد وضو بگیر و دوباره هم همین کلام را تکرار نماید بدون کم و کاست در این صورت هم مثل صورت قبل امر دوم حمل بر تاکید می شود با همان بیان.

3-      یکی از دو امر مطلق و امر دیگر مشروط باشد مثلا" اول بگوید(صل) و سپس بگوید(صل صلوه الاخری) بار اول بگوید نماز بخوان و بار دوم بگوید نماز دیگری بخوان مثال دیگر(یا اغسل- بار دوم بگوید،ان کنت جنبا فاغتسل). در این صورت هم باز مطلوب مولی واحد است و امر دوم تاکیدی است،و در حقیقت داخل در مطلق و مفید است که اول به صورت مطلق گفته سپس به صورت مقید و قانون،در مطلق و مقید اینست که حمل می کنیم مطلق را بر مقید و مقید مراد و منظور جدی مولی است و کاشف از غرض واقعی مولی از اول واحد بوده آن هم به مقید تعلق گرفته بود نه به مطلق.

4-       امر اول و امر ثانی،هر دو،مشروط و مقید باشند منتهی هر کدام مشروط به شرطی باشند جداگانه مثل اینکه در امر اول فرمود : (ان ظاهرت فاعتق رقبه) و سپس فرمود : ( ان افطرت فاعتق رقبه) در این قسم،امر ثانی حمل بر تاسیس می شود زیرا ظاهر کلام این است که مطلوب در اولی،غیر از مطلوب در دومی است.( اگر همسرت اظهار کردی بنده ای آزاد کن) ( اگر روزه را در ماه رمضان افطار کردی بدون عذر بنده ای آزاد کن).

 

·          صحیح و اعم 

صحیح در اصطلاح هر علمی،معنائی دارد،

1-       در نزد فقها غطام صحیح به معنای اسقاط کننده قضاء یعنی عملی که قضاء را ساقط می کند،

2-       در نزد متکلمین به معنای موافقت با شریعت است یعنی صحیح آنست که موافق با شرع باشد،

3-       در نزد اطباء به معنای اعتدال مزاج است،

4-      و در نزد اصولیین صحیح به معنای تام الاجزاء و الشرایط است،یعنی عملی که بدود نقص و کاستی و اصطلاحا" از هر جهت کامل باشد.

فاسد : یعنی در اصطلاح اصولیین عملی که دارای نقص و کاستی باشد،( ناقص الاجزاء و الشرایط اعم : یعنی اعم از صحیح و فاسد که شامل هر دو می گردد).

نتیجه : صحیح در عبادات نزد اصولیین یعنی مطابقت داشتن فعل انجام شده با آنچه که دستور و فرمان بوده( مامور به) مثلا" در حکم( وجب الصلاه) مامور به( صلاه) است حال اگر نمازی که من می خوانم با آنچه که به آن امر شده مطابقت داشته باشد می گویند نماز من، نماز صحیحی است. موجب ساقط شدن اداء و قضاء می شود. و صحیح در معاملات (افعال معاملی) : یعنی معامله صحیح معامله ای است که اثر مطلوب از آن،بر آن مترتب شود مثلا" اثر مطلوب از بیع( فروش) مالک شدن طرف مقابل است،حال اگر چنین اثری مترتب شد می گویند این بیع صحیح است همینطور در سایر معاملات.

مورد بحث علماء در اینجا آنست که الفاظ عبادات( الفاظ دال بر عبادات که در آنها قصد قربت شرط است) و الفاظ معاملات ( الفاظ دال بر معاملات که در آنها قصد قربت شرط نیست). آیا برای معانی صحیح (= تام الاجزاء و الشرایط) وضع شده اند یا برای معنایی اعم از صحیح و ناقص ( غیر تام الاجزاء و الشرایط)؟ مثلا" آیا لفظ (صلاه) برای نماز صحیح ( تام الاجزاء و الشرایط) وضع شده یا برای اعم از صحیح و فاسد؟ علماء در این باره اختلاف نظر دارند ولی قول به وضع در الفاظ عبادات و الفاظ معاملات برای صحیح نه اعم از صحیح و فاسد،معروف است.

دليل قول به وضع براي صحيح در عبادات :

1-      به عنوان مثال،صلاه، ماهيتي غير حقيقي است كه شارع آنرا ايجاد كرده و داراي آثاري است مثل ناهي از فحشاء و منكر بودن،معراج مومن بودن و ...

2-       اين آثارتنها بر صلاه صحيح مترتب مي شود نه بر اعم از صحيح و فاسد.

3-       ترتب آثار بر صلاه صحيح ،شارع را بر مي انگيزاند تا صلاه را براي معنايي وضع كند كه اغراض و اهداف او را بر آورده مي كند و اين معنا همان معناي صحيح است.

دليل مرحوم مظفر كه معتقد است الفاظ وضع شده اند براي اعم از صحيح و فاسد :

الف-  تبادر : وقتي لفظ صلوه بدون قرينه بكار مي رود مثلا"اقيمواالصلوه،از كلمه صلوه مطلق صلوه به ذهن مي آيد اعم از صحيح و فاسد و خصوص صلوه صحيحه بذهن نمي آيد.

ب - عدم صحت سلب : ما مي بينيم از صلوه فاسد هم عنوان صلوه سلبش صحيح نيست مثلا" بر نماز بدون سوره توحيد،عرف نمي گويد نماز نيست،بلكه مي گويد اين نماز فاسد است.و تبادر و عدم صحت سلب،دو علامت از علامات حقيقت هستند پس الفاظ عبادات،حقيقت در اعم هستند نه حقيقت در فقط صحيح.

آيا الفاظ عبادات بر تام الاجزاء و الشرايط وضع شده اند يا اعم از كامل و ناقص؟ حق اينست كه براي تام الاجزاء و الشرايط است،زيرا اگر شارع مقدس اين اسماء را در معاني آن معاني قرار داده است بدون ترديد نظر شريف او عبادات صحيح بوده و اگر در قرآن كريم آمده است ( اقم الصلوه) مسلما"مراد از نماز صحيح است و يا در آيه ( يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام) صيام صحيح اراده شده است و اگر اين اسامي در معاني مخترعه مجازا" استعمال شده باشد باز هم به معاني مجازي صحيح حمل مي شود،و اگر در زمان ائمه(ع) اين حقيقت بوجود آمده باشد كه آنرا حقيقت متشرعه گويند در آنجا نيز موضوع له عبادات صحيح بوده است.

·         نهي

نهي در لغت،به معناي منع و باز داشتن(= زجر) است.(نهي) گاهي با ماده نهي است مثل ( نهيتكم عن ذلك) يعني منع كرده ام شما را از آن،گاهي به صورت صيغه نهي است مثل مكن،مگوو مانند : ولاتقربوا مال اليتم الا بالتي هي احسن) يعني به مال تيتم نزديك نشويد مگر به بهترين وجه.و گاهي به صورت جمله منفي است مثل نمي كني،نمي گوئي و نمي روي.

-         معناي نهي

درباره ماده معناي نهي ( ن-ه-ي) و صيغه نهي ( لاتفعل) بايد گفت هر دو حقيقت در حرمت مي باشند. حرمت اصطلاحي است در برابر وجوب و در حقوق از آن به الزام به ترك فعل و ازوجوب به الزام به انجام فعل تعبير مي شود. معناي حقيقي نهي حرمت است ولي گاهي مجازا" در معناي كرامت نيز به كار رفته است.

-        وجوه اشتراك امرو نهي

1-      هردوبر طلب و خواستن دلالت دارند با اين تفاوت كه امر دلالت دارد بر خواستن انجام كاري يا چيزي و نهي دلالت دارد بر ترك آن.

2-      هر دو جمله انشائي هستند نه اخباري.

3-       هيچيك بر خور و تراخي دلالت ندارند.

4-       هيچيك برمره وتكرار دلالت ندارند.

-        وجوه افتراق امر و نهي

1-      اطاعت از امر با انجام يك فرد از افراد ماهيت متعلق آن تحقق مي يابد در حالي كه امتثال از نهي مستلزم ترك تمام افراد ماهيت متعلق آنست مثلا" اگر بگويند به زير دست كمك كن،با يك باركمك به زير دستان اين دستور اطاعت شده ولي اگر بگويند : زير دست را ميازار،بايد در هر موردي زير دست را نيازاري تا به اين دستورعمل شده باشد و اگر صدها باردر مورد صدها زير دست مطابق دستور عمل شود و يك بار مخالفت شود نمي توان گفت اين دستوراطاعت شده است.

2-      دومين وجه اختلاف امر و نهي اينست كه در نهي بحثي پيش آمده كه در امر وجود ندارد و آن اينست كه متعلق نهي صرف ترك است نه كف نفس. به بيان ديگر مشهورگفته اند مطلوب مولي در نهي تنها ترك است نه كف نفس،زيرا كف النفس همراه با ميل باطني است و الاكف نفس معني ندارد. آنجا كه انسان دسترسي دارد و ميل باطني هم دارد و مع ذلك صرفا" به خاطر نهي مولي شرب خمر نمي كند،مي گويند كف النفس كرد،اما ترك،اعم است از اينكه ميل باطني باشد يا نباشد،چون گاهي انسان ذاتا" از شرب خمر بدش مي آيد لذا ترك مي كند بدون اينكه كف النفس صدق كند.

-          آيا نهي موجب فساد است؟

نهي در عبادات مستلزم فساد است به عبارتي موجب فساد و بطلان عملي است كه از آن نهي شده است زيرا اگر مورد نهي قرار بگيرد به اين معني است كه خداوند در اين عمل امر ندارد بلكه در آن زجر و منع كرده است.

نهي در مطالعات بر دو قسم است :

1-       ارشادي

2-       مولوي.

نهي ارشادي يعني شارع يا هر قانونگذار ديگر با آن نهي،ارشاد و راهنمايي مي كند كه فلان چيز مانع از صحت است و در مقام اين نيست كه مكلفين را از كاري زجر و ردع نمايد،و مخالفت با امر و نهي ارشادي جرم نيست مثل مخالفت مريض با دستورو امر پزشك نهي در معاملات نيز چنين است. مثلا" نهي از معامله با كودكان ارشاد و راهنمايي مي كند كه صغر و كودكي مانع از صحت معامله است، اما نهي مولوي يعني شارع با آن از كاري منع مي كند و دلالت دارد براينكه آن كارمبغوض شارع است و در نتيجه مخالفت با آن عقوبت دارد.

سوال اينست كه آيا نهي مولوي مثل نهي ارشادي در معاملات مستلزم فساد است؟

پاسخ اينست كه بعضي از معاملات هم حرمت تكليفي دارد و هم محكوم به فساد و بطلان است مانند معامله ربوي( هم حرام است و هم باطل) و بعضي ديگر تنها حرمت تكليفي دارد يعني حرام است ولي باطل نيست مانند بيع وقت نداء( وقتي به نماز جمعه خوانده مي شويد بيع و تجارت را رها كنيد...اذا نودي لصلوه من يوم الجمعه فاسعوا الي ذكر الله و ذرواالبيع...) و معامله در مكان غصبي و بعضي ديگر محكوم به بطلان است ولي حرمت تكليفي ندارد،مانند معامله با كودكان. ولي معامله معاطاتي يعني قبض و اقباض در آن صورت نمي گيرد با كودكان حرام و محكوم به فساد است نتيجه اينكه نهي مولوي در معاملات بر فساد دلالت نمي كند.ولي نهي اگربه خود ايجاب و قبول تعلق نگرفته باشد بلكه اگر نهي از مسبب باشد يعني مالك شدن مشتري بر مبيع و بايع بر ثمن مبغوض شارع و قانونگذار باشد، مثل ثمن الخمر يا ثمن العذره( نجاست) سحت ( يعني پول اخذ شده بابت مشروبات الكلي حرام است) در اين قبيل از موارد نهي مولوي كه نهي از مسبب است بر فساد دلالت مي كند و مرحوم مظفر اين تفضيل را نمي پذيرد و در هيچ موردي نهي مولوي را مستلزم فساد نمي داند، و در مثالهاي بالا نهي را ارشادي مي داند نه مولوي.پس بطور مطلق مي توان گفت : كه نهي در معاملات مستلزم فساد نيست.( مهم)

·          اجتماع امر و نهي

اگر كسي وارد مكان غصبي شده و در آنجا نماز بخواند،نماز او چه حكمي دارد؟ صحيح است يا باطل؟

اجتماع امرو نهي بر سه گونه است :

الف-  اجتماع آمري به آنست كه امر كننده به عبادت و نهي كننده از امري يك نفر باشد و آنچه كه به آن امر شده عين همان چيزي باشد كه از آن نهي شده و زمان هردو هم يكي باشد مثلا" مولي به عبدش بگويد ( صل في ساعه كذا) در فلان وقت نماز بخوان و همان مولي به همان بنده بگويد ( لا تصل في ساعه كذا) و چنين اجتماعي را ( اجتماع آمري) نامند چون شخص حكيم چنين نمي كند لذا محال است.

ب-  اجتماع ماموري : آنست كه مثل صورت قبل امر كننده به عبادت و نهي كننده از امري يك نفر است ولي آنچه بدان امر شده با آنچه نهي شده اختلاف داشته باشد مثل اينكه مولي به عبدش بگويد صل و از سوي ديگر گفته باشد : (لا تغصب) ( نماز بخواند و در دستور ديگر بگويد غاصب نباش) و عبد با سوء انتخاب خود باعث شده كه مصداق خارجي آنها يكي شود و آندو در يك مصداق خارجي اجتماع كرده اند يعني اين نماز هم مصداق نماز است و هم مصداق غصب،چون منشاء اين اجتماع مكلف و ( عبد) است به آن ( اجتماع ماموري) گفته اند .

ج- اجتماع موردي : در اجتماع موردي هم آمر و ناهي ( امر كننده و نهي كننده) و عبد يكي است ولي مامور به ( آنچه امر شده) و منهي عنه ( آنچه نهي شده) در يك فعل خارجي اجتماع نكرده اند بلكه دو فعل خارجي وجود دارند كه يكي مصداق مامور به و ديگري مصداق منهي عنه است ولي با هم همزمان و مجاورت دارند. مثل اينكه مولي به عبدش بگويد ( صل) نماز بخوان و از سوي ديگر بگويد : ( لا تنظر الي الا جنبيه) به نامحرم واجبني نگاه نكن در اينجا دو فعل در خارج رخ داده است : يكي نماز و ديگري نظر و نگاه كردن به اجننيه كه اين دو با هم تقارن دارند،آيا اجتماع امر و نهي در يك فعل خارجي خاص با دو عنوان مختلف جايز است يا خير؟ اگر بگوئيم جايز است نماز قطعا" صحيح است و اگر بگوئيم جايز نيست يا قائل به اولويت امر هستيم كه مي گويند امر مقدم بر نهي شده و نماز صحيح است و اگر قائل بر اولويت نهي باشيم نماز صحيح نيست. در اين بين دو نظر وجود دارد.

الف- قول به جواز اجتماع امر و نهي : كه از مسلمات شيعه است ( فضل بن شازان،سيدمرتضي،محق اردبيلي،خوانساري ازقدما و مرحوم آيه الله بروجردي و امام خميني ( ره) از معاصرين).

ب- قول به عدم جواز اجتماع امر ونهي : ( مرحوم آخونه خراساني به اين قول معتقد است).

   استدلال قول به جواز

1-      هدف مولي از امر،بر آورده شدن مصلحت و هدف مولي از نهي،دفع مفسده است.

2-      مولي تنها به چيزي امر مي كند كه مصلحت را بر آورده كند و تنها از چيزي نهي مي كند كه مفسده را دفع كند.

استدلال قائلين به عدم جواز اجتماع امر ونهي :

1-      مي گويند در زمان واحد نمي توان هم بسوي يك شيء بحث صورت گيرد (هم دستور به انجام آن صادر شود) وهم منع شود و اين چنين تكليف كردني محال است.

2-       فعل خارجي ازآنجا كه واحد است نمي تواند هم مورد امر و هم مورد نهي باشد يعني هم محبوب است و هم مبغوض و چنين چيزي ممكن نيست.

نتيجه و فايده بحث : كسي كه قائل به جواز اجتماع امر و نهي است مي گويد مكلف با فعل خارجي از سويي اطاعت و از سويي ديگر عصيان كرده است ( نماز خوانده اطاعت كرده و مكان غصبي بوده و مرتكب غصب شده و معصيت كرده است) و هر دو حكم حفظ مي شوند. كسي كه قائل به عدم جواز اجتماع امر و نهي است مي گويد در مثال ياد شده ، نمي شود هم اطاعت كرده باشد و هم عصيان، مولي نمي تواند به يك فعل خارجي هم امر كند و هم نهي كند بلكه در اين موارد يكي را بر ديگري مقدم مي دارد و آن چيزي است كه اهم ( مهمتر) از ديگري باشد.

تكرار : سوال : همانگونه كه قبلا" نيز بحث شد آيا اگر نهي مولي به يك عبادت تعلق بگيرد مقتضي فساد آن عبادت خواهد بود؟ راهي براي توجيه صحت عبادت مورد نهي وجود ندارد و چنين عبادتي فاسد است و وقتي فاسد باشد سبب سقوط اعاده و قضا نمي شود. در معاملات به عكس است اگر نهي به يك معامله تعلق بگيرد، مقتضي و سبب فساد آن معامله نخواهد بود. از آنجا كه مساله حاضر، از مسائل مهم علم اصول است به بحث تطبيقي آتي توجه فرمائيد : 

1-      روايت شده ( لا يلبس الرجل الذهب و لا يصلي فيه) ( مرد، طلا نمي پوشد و درآن نماز نمي گذارد) نهي تعلق گرفته به عبادت، مقتضي فساد آن عبادت است(نماز).

2-       اگر امام معصوم(ع) زكات را طلب كند اما شخص مالك، بدون اينكه آنرا تحويل امام( ع) دهد خود به تقسيم آن ميان فقراء و نيازمندان بپردازد، آيا اين شخص زكات مالش را پرداخت كرده است؟

در واقع از تقسيم زكات نهي كرده و مال را طلب كرده است، نهي به زكات كه از عبادات است و قصد قربت مي خواهد مقتضي فساد آن عبادت است.

3-       وضو گرفتن با وجود ضرر آن و اينكه وظيفه مكلف تيمم است ولي وضو مي گيرد آيا اين وضو صحيح است؟ جواب چون از وضو گرفتن نهي شده، اين وضو باطل است،نهي تعلق گرفته مقتضي فساد آن عبادت ( وضو) است.

4-       آيا تيمم با خاك يا سنگ غصبي ( ملك غير بوده) صحيح است؟ چون تيمم با خاك يا سنگ غصبي نهي شده و تيمم از عبادات است نهي از آن موجب فساد خواهد بود ( تيمم باطل است).

5-      گفتن اذان مورد نهي ( اگر شخصي با ...اذان بگويد يا زني با صداي نرم و جذاب اذان بگويد، اذان اينها باطل است، يا اذان گفتن با حال جنابت كه نهي شده و باطل است.

6-       ادامه دادن نماز با وصف ضرورت قطع نماز براي جلوگيري از غرق شدن نفس محترم يا مال محترم 0( مالي كه مورد احترام است و مثلا" شراب نيست كه حرمتي نداشته باشد) نهي شده است اما در عين حال، شخص به نماز خود ادامه دهد، اين نماز باطل است، چون نهي از آن مقتضي فساد است.

7-       تكفيردر صلات ( يعني گرفتن دست چپ بوسيله دست راست) و صلات تراويح ( نمازهاي مستحبي در شب هاي ماه مبارك رمضان كه در اهل سنت به جماعت خوانده مي شود) مورد نهي ائمه معصومين (ع) واقع شده و چون نهي به عبادات تعلق گرفته،مقتضي فساد است.

8-       روزه آخر شعبان به نيت ماه رمضان (= يوم الشك) روزه باطل است چرا كه نهي شده است ( از روزه يوم الشك با نيت رمضان نهي شده است) و مقتضي فساد است.

9-       قران بين حج و عمره يعني هردورا با يك نيت انجام دهد بجاي نيت مستقل، نهي شده است مثل اين مي ماند كه شخصي دو نماز را با يك نيت واحد انجام دهد در حالي كه هر نمازي نيت مستقل خود را مي خواهد كه در اينجا هم باطل است.

10-    اگر كسي در عقد مضاربه شرط لزوم ( يعني بگويد فلان مقدار سود را حتما" بايد به من بدهي) كند و اين نهي از معامله است و نهي از معامله، مقتضي فساد آن نيست.

 

-         مفهوم و منطوق

منطوق :     عبارت از معنائي است كه مستقيما" از كلام فهميده مي شود و موضوع آن در جمله ذكر شده باشد.

مثال : ( اذا بلغ الماء قدركرلا ينجشه شيء) : اگر آب به حد كر برسد چيزي آنرا نجس نمي كند اين منطوق جمله است كه در خود جمله ذكر شده است : حكم ديگري نيز از اين جمله فهميده مي شود كه در جمله نيامده است و آن اينكه : اگر آب به حد كر نرسد نجس مي شود اين حكم در كلام گوينده نيست.

مفهوم :      عبارت از معنائي است كه مستقيما" از كلام فهميده نمي شود و موضوع آن در جمله ذكر نشده ولي با توجه به ساختمان تركيبي آن فهميده مي شود.

(تعريف حاجبي از علماي اهل سنت از مفهوم و مطلق

 

( المنطوق ما دل عليه اللفظ في محل النطق) يعني منطوق معنايي است كه لفظ در محل نطق بر آن دلالت مي كند) مثلا"( اذا جاءك زيد فاكرمه) در محل نطق بر ( اگر زيد آمد اكرامش كن) دلالت مي كند، و مفهوم ( المفهوم مادل عليه اللفظ في غيرمحل النطق) مفهوم معنائي است كه لفظ، در غير محل نطق بر آن دلالت مي كند)، مثلا" ( اذا جاءك زيد فاكرمه) درغيرمحل و خارج از چارچوب نطق و تكلم بر معناي ( اگر زيد نيامد اكرامش واجب نيست) دلالت مي كند. )

حاصل سخن : منطوق،معنايي است كه لفظ في حد ذاته برآن دلالت مي كند به نحوي كه لفظ حامل آن معنا و قالب آن است يعني لفظ بطور مستقيم بر آن معنا دلالت مي كند،مفهوم، معنائي است كه لفظ حامل و قالب آن نبوده بلكه با اعتباري از اعتبارات برآن دلالت مي كند.

-        اقسام منطوق :

صريح و غير صريح

منطوق صريح :      آنست كه مدلول مطابقي كلام باشد، دلالت لفظ بر تمام معنا دلالت مطابقي است، مثال ماده 1003 قانون مدني مي گويد: هيچ كس نمي تواند بيش از يك اقامتگاه داشته باشد. كه فقط منطوق دارد ولي مفهوم ندارد( هر جمله و كلامي منطوق دارد ولي نبايد تصور كرد حتما" بايد مفهوم هم داشته باشد). دلالت لفظ بر لوازم معنا دلالت التزامي و دلالت لفظ بر جزء معنا دلالت تضمني است.

مثال بر دلالتهاي گفته شده : اين كتاب را فروختم، دلالت مطابقي : تمام كتاب.

دلالت تضمني : جلد يا هر برگ آن، دلالت التزامي : معلوم مي شود فروشنده مالك كتاب بوده است.

منطوق غيرصريح :      معناي غير صريح معناي تضمني و معناي التزامي لفظ است، و داراي سه قسم است :

1-       دلالت اقتضاء

2-      دلالت تنبيه،

3-      دلالت اشاره.

دلالت اقتضاء :      يعني دلالت كلام بر معنائي كه صدق كلام و يا صحت آن ( صحت از نظر عقل و يا شرع) بدان معنا وابسته است، بعبارت ديگر هر گاه در يك جمله خبري، صدق و راستي گفتار يا در يك جمله انشائي صحت و درستي آن مقتضي و مستلزم تقدير گرفتن كلمه اي باشد آن دلالت اقتضاء گويند مانند حديث نبوي(ص) : ( رفع عن امتي تسعه اشياء : الخطاء و النسيان و ما ... عليه و ما لا يعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطر و اليه...) يعني از امت من نه چيز برداشته شده : خطا، فراموشي، اكراه، جهل و ناداني، ناتواني، اضطرار و ناچاري و...) كه براي صدق و راستي حديث لازم است كلمه اي مانند مواخذه در تقدير گرفت زيرا بديهي است كه نه چيزي كه موضوع حديث مزبور است براي مسلمانان وجود دارد . و مانند حديث نبوي( ص) ديگر : ( رفع القلم و عن ثلاثه : عن الصبي حتي يحتلم و عن المجنون حتي يفيق و عن النائم حتي يستيقظ) يعني مواخذه از سه دسته برداشته شده است. از كودك تا زماني كه بالغ شود ، از ديوانه تا بهبودي و افاقه يا بد و از شخص به خواب رفته تا بيدار شود. و مثال ديگر( واشئل القريه) است كه مي دانيم از قريه (ده) نمي توان سوال و پرسش نمود و براي درستي كلام ناچار بايد كلمه (اهل) تقديرگرفت، اين چيزي است كه خود كلام اقتضاء دارد. و مثال ديگر ( لاصلاه لجارالمسجدالا في المسجد) يعني براي كسي كه همسايه مسجد است نماز نيست جز درمسجد كه در اين مثال نيز صدق و صحت كلام متوقف بر آن است كه كلمه ( كامله) محذوف را درتقدير بگيريم تا در اين صورت آنچه مورد نفي قرار مي گيرد نماز كامل باشد نه اصل نماز.يا مثال ديگر( حق شفعه فوري است) منظوراعمال حق شفعه است ( ماده 821 ).        

دلالت تنبيه :        يعني دلالت كلام بر معنايي كه نه صدق كلام بدان وابسته است و نه صحت كلام، بلكه از صياق كلام، يقين مي كنيم دلالت اراده شده است، با اين توضيح كه كلام همراه به جمله اي شده است كه اين همراهي، سبب مي شود كه كلام ما دلالت بر معلوليت حكم موجود در آن نسبت به جمله اي كه در كنارآن واقع شده است كند مثل اينكه شخصي از فقيه سوال درباره شك در تعداد ركعات نمازهاي دو ركعتي كند و فقيه به او بگويد( اعد الصلوه) ( نماز را اعاده كن) از اين كلام فقيه فهميده مي شود كه چنين شكي، علت بطلان نماز و حكم كردن بوجوب اعاده نماز بوده است. مثال ديگر امام (ع) در جواب كسي كه گفته ( بعت السمك في النهر) فرمود ( بطل البيع) يعني ماهي داخل رود را فروختم، فرمود : بيع باطل است، لذا بطل البيع از آنجا كه در كنار جمله بعت السمك في النهر قرار گرفته، دلالت مي كند بر اينكه در دسترس نبودن ماهي و عدم امكان قبض علت بطلان بيع بوده و بعيد است كه چنين ارتباطي ميان اين دو جمله نباشد.

دلالت اشاره :       دلالت كلام بر معنايي كه لازمه كلام است و ممكن است كه متكلم قصد بيان آنرا نداشته باشد مثلا" آيه شريفه ( و حمله و فصاله ثلاثون شهرا") به قرينه آيه شريفه ( و الوالدات بر ضعن اولاد هن حولين كاملين) دلالت مي كند بر اينكه كمترين زمان حمل و بارداري 6 ماه است يعني اين معنا لازمه كلام است و البته مقصود متكلم نيست چرا كه مقصود از آيه ( وحمله و فصاله ثلاثون شهرا" ) بيان زحماتي است كه مادر بخاطر فرزند متحمل مي شود و نيز مقصود از آيه ( والوالدت برضعن اولاد هن حولين كاملين) بيان بيشترين زمان شيردادن به بچه  است لكن با كنارهم قراردادن معناي اين دو آيه معناي سومي بدست مي آيد و آن اينكه اقل زمان بارداري شش ماه است.

مثال ديگر : يكي از آيات قرآن مي فرمايد ( قرآن در ماه رمضان نازل شده) و آيه ديگري مي فرمايد ( آن را در شب قدر نازل كرديم) لازمه جمع دو آيه اين است كه شب قدر در ماه حجيت مفهوم رمضان است.

شكي نيست كه اگر جمله اي داراي مفهوم باشد آن مفهوم حجت خواهد بود زيرا چنان كه گفته شد مفهوم كلام مانند منطوق آن است. اگر منطوق حجت است به اعتبار اينست كه كلام در آن ظهور دارد و هر ظاهر چنانكه خواهد آمد حجت است.

-        تقسيم مفهوم به موافق و مخالف

اگر مفهوم و منطوق در يك جمله از حيث ايجاب نفس اثبات و سلب متفق باشند آن را مفهوم موافق و اگر مخالف باشند آن را مفهوم مخالف گويند، پس مفهوم موافق مانند : ( فلا تقل لهما اف) در قرآن كريم آمده است : كمترين اهانتي به پدر و مادر روا مدارلاف نگواسراء 23 (منطوق).پس اگر اف گفتن به پدر و مادر حرام است، سب كردن و فحش دادن به طريق اولي حرام خواهد بود (مفهوم).اين مفهوم اسامي مختلف دارد : مفهوم موافق، فحوي الخطاب ،و اولويت قطعيه و محبت است.

مفهوم مخالف : مفهومي را گويند كه حكم مفهوم با حكم منطوق از حيث سلب و ايجاب مخالف باشد، مانند ( ان جائك زيد فا كرمه). حكم منطوق وجوب اكرام است چنانچه زيد بيايد، و حكم مفهوم عدم وجوب در فرض نياورن زيد است يعني اگر زيد نيامد اكرام واجب نيست( مفهوم مخالف) .

اقسام مفهوم مخالف :

1-      مفهوم شرط

2-      مفهوم وصف

3-       مفهوم غايت،

4-       مفهوم حصر،

5-       مفهوم عدد،

6-      مفهوم لقب.

-         مفهوم شرط :

 شرط در اصطلاح اصوليين عبارت است از قيدي كه از عدم آن عدم مشروط  لازم آيه، بدون اينكه وجودش مستلزم وجود مشروط باشد مانند قدرت بر تسليم مبيع كه شرط بيع است ولي شرطي كه در اينجا مورد بحث است شرطي اصولي نيست بلكه شرط نحوي است، يعني جمله شرط و جزا وادات شرط مانند : اگر در مسابقه برنده شوي جايزه مي گيري ، پس بهتر است بحث را چنين عنوان كنيم : آيا مفهوم جمله شرطيه حجت است؟ در پاسخ بايد گفت بيشتر اصوليين معتقدند كه مفهوم جمله شرطيه حجت است و دليل آنها چند چيز است كه مهمترين آنها تبادر ( فهم عرضي) است يعني عرفا" از جمله ي شرطيه فهميده مي شود كه منظور متكلم از جمله شرطيه اينست كه در صورت وجود شرط، جزا بر آن مترتب است و در صورت عدم شرط، جزاء نيز معدوم و منتفي است. منظور از جمله شرطيه اين نيست كه لزوما" حرف شرط ( ان) در جمله عربي و ( اگر) در جمله فارسي در ابتداي آن باشد بلكه هر كلمه يا كلماتي كه مفيد شرطيت باشد همين وضع را خواهد داشت مانند : هر گاه، چنانچه ودر صورتيكه از بحثهاي فرعي در اين قسمت صرفنظر شد.

-         مفهوم وصف :

منظور اينست كه هر گاه حكم براي موضوعي كه داراي وصفي است ثابت باشد آيا مي توان گفت در صورت فقدان وصف، آن حكم از بين مي رود يا نه؟ مثلا" هر گاه بگويند به دانشجويان شهرستاني در كوي دانشگاه اطلاق داده مي شود ( آيا مي توان گفت مفهوم آن اينست كه دانشجويان تهراني استحقاق سكونت در كوي دانشگاه ندارند؟ و آيا اين مفهوم حجت است؟ بين اصوليين اختلاف است كه ورود به آن لطف چنداني ندارد و ضروري نيست بلكه كم فايده است؟ عقود و ايقاعاتي كه ميان مردم متداول است و حتي اقرار و وصيت همگي داراي مفهوم اند و دليل اين مطلب هم اينست كه بناي مردم در گفتگوها يشان ، برآوردن علت منحصره و مفهوم گيري است و از سخنان يكديگر استفاده مفهوم مي كنند.

-         مفهوم غايت :

 يكي ديگر از اقسام مفهوم مخالفت ، مفهوم غايت است وآن عبارت از اينكه حكمي كه به غايت و نهايتي وابسته شده بعد از غايت از بين برود ( بعد از نهايت از بين برود) به عبارت ديگر هر گاه موضوع حكم مقيدبه غايب ونهايت باشد، آيادلالت مي كند براينكه حكم بعدازغايب ونهايت مخالف حكم پيش ازآن است ؟بيشتراصوليين مفهوم غايب رامحب مي دانند.

 

[ دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ] [ 9:41 ] [ سید محمد هاشمی ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


IS
Online User تماس با ما